CloseMaximizeMinimize تبلیغات سیستم
ایده - سایتی در مورد نظریات دانشمندان و متفکران
ساختار، ساختارگرایی، ساختارشكني، پساساختارگرايي | عمومي
نویسنده: محمد الياس قنبريSample Image

 مقدمه: ساختارگرايي، آيين فكري مهمي است كه در نيمه دوم قرن بيستم در قلمرو فلسفه و علوم انساني پديد آمد و سرچشمه تاثيرات فراواني شد. اين آيين، از دهه 1950 به طور عمده در فرانسه بسط يافت و تا دو دهه بعد در ميان پژوهشگران و دانشگاهيان اروپايي و امريكايي اعتبار بسيار كسب كرد

 و در مردم شناسي، فلسفه، زيبايي شناسي، نقد ادبي، روان كاوي و حتي پژوهش هاي سياسي بسيار راه گشا بود. ساختارگرايي در مطالعات فرهنگي نيز رويكردي غالب محسوب مي شود. آثار رولان بارت با بررسي مقولات فرهنگي به مثابه اجزاي يك نظام نشانه اي شايد در اين زمينه پيشتاز بوده است.

همه ساختارگرايان از اين بينش آغاز كرده اند كه پديدارهاي اجتماعي و فرهنگي، رويدادهايي واجد معنا هستند و در نتيجه دلالت هاي آنها بايد در مركز پژوهش، قرار گيرد. از اين رو در تحليل ساختاري بر مجموعه مناسبات ميان اجزاي ساختار در هر پديدار تاكيد مي شود. با شناخت اين مناسبات درون ساختاري است كه يك پديدار، معنا مي يابد. ساختارگرايي، از نظام نشانه اي زبان آغاز مي كند اما فرهنگ نيز مي تواند به مثابه دستگاهي سرشار از نشانه ها مورد تحليل ساختاري واقع شود. ساختارگرايي براي تحليل هر پديده فرهنگي و اجتماعي پيشنهاد مي كند كه نخست، تفاوت هاي دروني و صوري ميان اجزاي يك پديده را كه موجب ايجاد اشكال متفاوت آن پديده از نظر معناهاي فرهنگي مي شود را بررسي كنيم. عناصر فرهنگي به خودي خود از الگوهايي ساختاري شكل يافته اند و ظاهري بي معنا دارند و تنها بررسي مناسبات، تفاوت ها و تقابل هاست كه به آنها معنا مي بخشد. در اين مقاله سعي مي شود كه مفاهيم ساختار و ساختارگرايي با بررسي ريشه آنها در زبان شناسي سوسوري تبيين شوند. گسترش و رشد اين رويكرد در ساير مكاتب فكري از جمله مطالعات فرهنگي نشان داده شود و سر انجام با طرح ايرادات تفكر ساختارگرايي نشان داده شود كه چطور ساختارگرايي از مركزيت خارج شده و نظريه هاي ديگري از جمله نظريه گفتمان فوكو جايگزين آن مي شود.  

  ساختار چيست؟

 درك بينش ساختارگرا پيچيده نيست. اگر به خانه خود نگاه كنيم متوجه اجزايي مي شويم كه در كنار يكديگر قرار گرفته اند و اين اجزا با در كنار هم قرار گرفتن، كليتي معنا دار به نام خانه را ساخته اند. ترتيب قرار گرفتن اتاق ها و نحوه چيدمان ميز ناهار خوري و مبل و صندلي ها و رنگ پرده ها مي تواند در يك خانه صورت هاي متفاوتي ايجاد كند ولي همواره آن چيزي كه ثابت است خود ساخت خانه است كه معنا و مفهوم خود را حفظ مي كند. اگر به يك وبلاگ نگاه كنيد عناصري چون صفحه اصلي، نوشته ها، بخش نظرات و عكس نويسنده را مشاهده مي كنيد كه در كنار هم ساختاري به نام وبلاگ را شكل داده اند اين عناصر، در وبلاگ هاي ديگر ممكن است حذف شوند،زياد شوند، رنگ ديگري پيدا كنند و چيدمان متفاوتي بگيرند اما باز با همه اين پويايي ها، شالوده و اساس ساختاري وبلاگ باقي مي ماند. در اين صورت بينشي كه ما نسبت به خانه خود و يا محيط يك وبلاگ داريم بينشي ساختگراست. می توان در اینجا رویکرد گشتالتی در روان شناسی را یادآور شد که بر آن است که نمی توان یک کل را به اجزایش تقلیل داد و کل زیستی جداگانه از اجزایش دارد و در واقع خواص کل است که رفتار و موقعیت اجزا را شکل می دهد.

با سيري در آن دسته از متون علمي و فلسفي كه خود ساختار گرا بوده اند و يا به ساختارگرايي پرداخته اند مي توان اين تعريف جامع و مانع را از مفهوم ساخت استنباط كرد :

”ساخت : شبكه روابط عناصر يك نظام در رابطه متقابل با يكديگر است كه اين روابط مي تواند طبق قواعد همنشيني و جانشيني صورت هاي جديد و گوناگوني به خود بگيرد و در عين حال كليت يك ساخت واحد و ثابت را حفظ كند”.

ريشه هاي تفكر ساختي را مي توان در آراي متفكران متقدمي چون لايبنيتس و و حتي رواقيون يونان رد يابي كرد اما در حقيقت حدود يك قرن پيش با انتشار كتاب دوره زبان شناسي عمومي فردينان دوسوسور در ژنو بود كه تفكر ساخت گرا شكلي دقيق و منظم به خود گرفت و بارور شد.

  زبان به مثابه نظامی ساختاری

 زبان شناسي را غالبآ جزئي از علم نشانه شناسي تلقي مي كنند زيرا زبان را تنها يكي از انواع نظام هاي نشانه اي مي دانند. اما در واقع زبان، عام ترين نظام است و همه نظام هاي ديگر از جمله نشانه شناسي جزئي از نظام زبان شناسي محسوب مي شوند. زبان، قبل از همه چيز وجود دارد و ما اصلآ بدون كلمات قادر به انديشه نيستيم.

تا قبل از سوسور، مطالعات زبان شناسي، آواها، ريشه كلمات، دستور زبان و تحولات تاريخي زبان را بررسي مي كرد و وجهه اي در زماني، تاريخي و ديناميك داشت ولي سوسور، مطالعات زبان شناسي را معطوف به بررسي ساختار زبان كرد. يعني كندوكاو ساختار زبان با وضعيتي كه در همين لحظه دارد و بررسي عناصر تشكيل دهنده زبان و روابط ميان آنها كه منجر به كشف قواعد ثابت و دائمي در، روابط ميان اين عناصر مي شود. البته سوسور مخالف بررسي تاريخي زبان نيست ولي معتقد است كه بررسي تاريخي معتبر، به معني بررسي روندي است كه زبان در فاصله دو مقطع بررسي ايستا طي مي كند. در غير اين صورت، بررسي تاريخي، چيز زيادي به ما نمي گويد. بررسي اجزا و روابط عناصر ساختي زبان، ما را به ياد دوركيم مي اندازد كه اصرار داشت با دنبال كردن تاريخ يك پديده نمي توانيم سازوكارش را درك كنيم و براي شناخت جامعه، ناگزير بايد اجزا و مناسبات ميان آن اجزا را كشف كنيم.

اجزاي نظام نشانه اي زبان، نشانه ها هستند. به طور مثال، نامي به عنوان درخت در ذهن ما وجود دارد و ما در ذهن خود صوتي را هم مي توانيم از آن نام تصور كنيم (derakht) كه مي تواند از حنجره خارج شود. سوسور اين نام را (تصور صوتي) مي نامد. اين تصور صوتي در ذهن ما دالي است كه اشاره مي كند به يك مفهوم ذهني ديگر كه همان مفهوم ذهني درخت است . اين مفهوم ذهني مدلول ناميده مي شود. بايد توجه كرد كه واژه ها مانند برچسب به مفاهيم نچسبيده اند و رابطه آنها يك رابطه اختياري و قرار دادي است. به بيان ديگر رابطه ميان دال و مدلول يك رابطه ضروري و الزامي نيست و مثلآ مي توان تصور كرد قرار دادي را كه در آن از اين به بعد، سگ را درخت صدا بزنيم. براي درك بهتر ضروري نبودن رابطه دال و مدلول مي توان به تفاوت دال ها در زبان هاي مختلف اشاره كرد. در زبان فارسي واژه ”درخت” به مفهوم درخت اشاره مي كند ولي در زبان عربي، واژه ”شجر” دال بر مدلول درخت است. پس رابطه دال و مدلول، رابطه اي اختياري و غير ضروري است. البته بايد توجه كرد كه رابطه دال و مدلول در يك بستر فرهنگي خاص، پس از استعمال، به رابطه اي تثبيت شده تبديل مي شود كه نمي توان به سادگي آن را از ميان برد. زبان شناسي ساختاري سوسور، جدايي واژه و مفهوم مورد نظر آن واژه را كاملآ نمايان مي كند و دو مفهوم دال و مدلول را طرح مي كند. دال: صورت، تصوير و يا آوايي است كه به مفهوم يا معنايي به نام مدلول اشاره مي كند. به طور مثال كلمه ”سگ” در شكل ذاتي خود تنها يك كلمه دو حرفي است كه با خواندن آواهاي آن، صدايي از حنجره خارج مي شود. اين عنصر، بدون مدلول بي معناست و مدلول آن همان مفهومي است كه از يك موجود پشمالوي واق واقو در ذهن ما ايجاد مي شود. مفهوم اين موجود پشمالو و پر جنب و جوش را نيز بدون صدا نمي توان بيان كرد و مفهوم ذهني سگ نيز تنها به وسيله همان واژه ( و صدايي كه آن واژه توليد مي كند )، تبديل به نشانه اي معنادار براي بيان و كاربرد در نظام زبان مي شود دال و مدلول در كنار هم معنادار مي شوند. بايد دقت كرد كه دال ( تصوير، صورت) و مدلول (معنا، مفهوم) هر دو مقولاتي ذهني هستند و به نظام زبان تعلق دارند و نشانه، رابطه دال و مدلول در ذهن است. در عالم واقع، درخت تنها يك شي عمودي با تنه ... اي رنگ با برگ هاي انبوه سبزرنگ است كه انواع و اقسام مختلفي نيز دارد : (درخت سيب، درخت كاج، درخت چنار) اما اين اشيا عمودي سبز و ... اي درعالم خارج گرچه شكل ها و انواع مختلفي نيز دارند ولي همگي در مفهومي به نام ”درخت” مشترك اند. اين مفهوم، مدلولي است كه واژه درخت دال آن است. واژه درخت بر مفهوم درخت دلالت مي كند و مفهوم درخت هم از درخت هاي عالم واقع خبر مي دهد. در واقع مي توان گفت كه مدلول، واسطه ميان دال و اشيا خارجي است. البته بسياري از مفاهيم هستند كه ما به ازايي در عالم واقع ندارند. اين مفاهيم، مفاهيمي انتزاعي و كاملآ ذهني هستند. به طور مثال، واژه (freedom) ، دالي است كه مدلول آن مفهوم آزادي است اما مفهوم آزادي مانند مفهوم درخت معادلي مادي و قابل مشاهده در عالم واقع ندارد. در ضمن جا دارد كه اين نكته نيز ذكر شود كه نوع خاصي از رابطه نشانه اي نيز وجود دارد كه در آن دال و مدلول پيوندي ضروري مي يابند. ترازو، نماد مفهوم عدالت است و رابطه نمادين ميان دال ”ترازو” و مدلول ”عدالت” رابطه اي ناگسستني مي نمايد. روابط نشانه ها، انواع ديگري نيز دارد چون : رابطه علي و رابطه شباهت (تداعي).

فرايند زبان، از رابطه ميان واحد هاي زباني ساخت مي يابد. عناصر، در محور افقي در كنار يكديگر، همنشين مي شوند و كلمات و جملات معني دار توليد مي كنند. به عنوان مثال : سه حرف (گ) (ج) و (ن) در تركيب هاي مختلفي با هم همنشين مي شوند كه دو تركيب آن، يعني ”گنج” و ”جنگ” معني دار است. (آمد) و (م) در محور افقي همنشين هم مي شوند و جمله معني دار ”آمدم” را توليد مي كند اما در همين جمله ”آمدم” (ي) مي تواند در محور عمودي، جانشين (م) شود و تركيب جديد ”آمدي” را توليد كند. در فرايند زباني، كلمات متفاوت جانشين هم مي شوند.

اينجاست كه سوسور، جمله مهم خود را بيان مي كند كه : ” در زبان، تنها چيزي كه وجود دارد، تفاوت است ”. اين جمله بدين معني است كه توليد معنا در قالب گفتار و نوشتار، چيزي نيست جز، تغيير و جابجايي مداوم حروف و كلمات مختلف در بستر ثابت ساختارهاي زباني.

  گسترش رویکرد ساختارگرایانه

 به نظر می رسد، اين جمله سوسور در كتاب زبان شناسي عمومي، كه ”در زبان، تنها تفاوت وجود دارد”، همان نقطه اتكايي را ايجاد كرد كه ارشميدس به دنبالش بود تا دنيا را بر آن بنا كند و نفوذ و مقاومت زياد ساختارگرايي، ريشه در قوت و استحكام اين نقطه محوري نظريه زبان شناسي ساختاري سوسور دارد. با بررسي ميزان نفوذ ساختارگرايي مي توان، تصويري كلي تر و كل نگر تر از اين رهيافت به دست آورد.

تفكر ساخت گرايانه به زبان شناسي و نشانه شناسي محدود نماند. این رویکرد در دهه هاي 1960 و 1970 قوت گرفت و به همه جا سرايت كرد. فلسفه، جامعه شناسي، مردم شناسي، نقد ادبي، مطالعات فرهنگي، روانكاوي، فلسفه علم و تاريخ و ساير رشته ها هركدام به نحوي از ساختارگرايي تاثير پذيرفتند و درون خود نظريه هايي مبتني بر ديدگاه ساختارگرا را پرورش دادند و همچنين اين رشته هاي علمي نيز متقابلآ بر ساختارگرايي تاثيراتي گذاشتند و با برقراري روابط بينامتني، اين تحولات را به يكديگر اشاعه دادند. لاکان در حوزه روانکاوی فرویدی ساختارگرایی را بسط می دهد. لوي اشتراوس با همين ديدگاه، در انسان شناسی دست به كشف ساختار ناپيداي نظام هاي خويشاوندي در جوامعه قبيله اي مي زند. رولان بارت در نشانه شناسی و اسطوره شناسی با همين رويكرد، دست به تحلیل می زند. به طور مثال بارت تصاویری را تحلیل می کندکه معتقد است به شکلی موذیانه و به قصد اسطوره سازی سعی در القای مفاهیم ایدئولوژیک طبقات حاکم را دارند. بارت با فرارفتن از سطح ظاهر به عمق ساختار سعی در برداشتن نقاب از ساختار اسطوره های مصنوعی می کند به واقع بارت روابط ساختاری را اموری طبیعی و مسلم تلقی نمی کرد و بر آن بود که انگیزش در ساخت آنها دخالت می کند و شاید به خاطر همین ایده بود که در آثار متاخرش به پساساختارگرایی نزدیک مي شود. اسطوره شناسي هاي بارت را مي توان يكي از ريشه هاي مطالعات فرهنگي دانست. چرا كه وي با بررسي نشانه شناسانه زندگي روزمره و پديده هاي به ظاهر پيش پا افتاده فرهنگي معنادار بودن و امكان تفسير و تحليل در حوزه فرهنگ را نمايان كرد. با رویکرد ساختار گرایانه می توان همه چیز را تحلیل کرد. رولان بارت حتی از ساختار غذاها و نحوه غذا خوردن ها سخن می گوید. مي توان با همين نگاه نشان داد كه غذاهاي ايراني ساختي مبتني بر برنج و خورشت دارند و با تغییر خورشت هاست که غذای متفاوتی ایجاد می شود ولي ساختار غذاي ايراني به قوت خود باقي مي ماند. مي توان با بررسي فيلم هاي هندي، دريافت كه ساختار كلي اين فيلم ها بر سه عنصر زن، قهرمان و ضد قهرمان شكل مي گيرد و اين همه فيلم هاي مختلف همگي ساختاري يكسان دارند.

ساختارگرايي هم به مثابه يك ديدگاه كل نگرانه و هم به مثابه يك روش، چند دهه يكه تاز دنياي انديشه بود و در همه جا سلطه خود را پهن كرده بود. به طور مثال در علوم اجتماعی كاركردگرايي نيز ملقب به كاركردگرايي ساختاري شد و جالب تر اينكه تضاد گرايان و تحول خواهان ماركسيست نيز كه درست در نقطه مقابل انديشه محافظه كارانه كاركرد گرايي و ساختارگرايي قرار دارند، ماركسيسم ساختار گرا را تاسيس نمودند. دو مفهوم ساختار ( كه نقش تعيين كننده دارد ) و اجزاي متغير، به نوعی تداعي كننده مفهوم زير بنا و روبناي ماركس است. با اين تفاوت كه ماركس به دنبال بر هم زدن سلطه زير بناست ولي ساختارگرايي بر آن است كه بدون ساختار، همه چيز از بين خواهد رفت و اصل و بنيان همه چيز مبتني بر ساخت آن است نه بر اجزايي كه طبق قواعد ساخت، تغيير مي كنند.

  ایرادات تفکر ساختارگرا

 اگر با زيربناي انديشه ساختارگرايي آشنا باشيم (و متوجه باشیم که ساختارگرایی رویکردی محافظه کار و روشی غیر تاریخی دارد) حتمآ بايد براي مان اين سوال ايجاد شود كه چگونه افرادي چون آلتوسر امكان پيوند ساختارگرايي و ماركسيسم را فراهم آوردند؟ به بيان يان كرايب : اگر قائل به ساختارگرايي باشيم و آنگونه که ساختارگرایی (سوسوری) می گوید اجزای روبنایی را متعین از ساختارها تلقي كنيم، چگونه مي توانيم مدعي تغيير ساختارها باشيم؟ آلتوسر تاثير پذيري از ساختارگرايي فرانسوي را انكار مي كند و همچنين خود را مفسر و اصلاح گر نظريات ماركس نمي داند و معتقد است كه بدون اينكه بر ماركسيسم ناب چيزي بيفزايد و يا چيزي از آن بكاهد فقط، آن را بازخواني كرده است و نظريات او چيزي نيست جز همان نظريات واقعي خود ماركس ولي به نظر مي رسد تلاش او نيز نتوانست مشکلات نظريه ماركسيستي را حل کند و مارکسیسم را از بحران نظری خارج کند.

البته به نظر من، يان كرايب شناخت كافي از آراي سوسور نداشته است زيرا (در کتاب نظریه های اجتماعی مدرن) بي جهت، ساختارگرايي را متهم به عدم توانايي در بررسي تغييرات مي كند در حالي كه نظر سوسور را در مورد بررسی در زمانی (تاریخی) ساختار زبانی مشاهده کردیم. همچنين يان كرايب در معرفی دال و مدلول سوسوری، عنصر مادي و خارجي را به عنوان مدلول مطرح مي كند در حالي كه اين تعريف از مدلول به هيچ وجه با نظريات سوسور تطابق ندارد.

رویکرد ساختگرايانه با تاكيد بيش از حدي كه بر ساختارها و عمق نظام مي كند ممكن است از ظاهر و اتفاقات مهمی كه در سطح روبنایی نظام مي افتد غفلت كند و منجر به نوعی تقلیل گرایی و ساده انگاری و توهم درک کامل حقیقت (از ابتدا تا انتهای تاریخ) شود. تقلیل گرایی و توهمی که شاید ماركس با تمركز بيش از حد بر زيربنا و غفلت از اتفاقاتي كه در روبناي ايدئولوژيك جامعه رخ مي دهد دچارش شده بود.

همچنین ساختارگرايي در شكل افراطي خود منجر به مرگ سوژه مي شود و انسان را چونان عروسك خيمه شب بازي تسليم اراده ساختارهاي بنيادي افكار تلقي مي كند. این ایرادات و مشكلات و تعارضاتي كه بعدها در اثر تركيب ساختارگرايي با ساير انديشه ها نمايان شد منجر به ظهور پساساختارگرايي و به حاشيه رفتن ساختارگرايي شد. اما تاثير ساختارگرایی به قدري ريشه دار بود كه هنوز مي توان بقاياي آن را در همه جا حس كرد و اگرچه شايد در حوزه نظريه نقش ديدگاه ساختارگرايانه، شاید امروز کمرنگ تر شده باشد ولي در حوزه روش هنوز تحليل مبتني بر ساخت راهگشاست.

  ساختارگرایی به مثابه روش

 ساختارگرايي به مثابه يك روش، به ما یک امکان می دهد. اینکه واقعيت هاي نا محدود اطراف خود را طبقه بندي كنيم و به طور مثال هزاران فيلم سينمايي متفاوت را در قالب یک ژانر هنری به نام سینمای وسترن بگنجانيم. در روان شناسی گشتالتی هم بر این معنا تاکید می شود که ادراک انسانی نمی تواند به اجزای متکثر و مجزا تعلق گیرد بلکه ذهن برای ادراک و اجتناب از آشفتگی همواره در حال دسته بندی مقولات و طبقه بندی آنهاست.

  آیا ساختارگرایی یک پارادایم است؟

 دیدگاه ساختارگرایانه به قدری عام و فرا نگر است که نمی توان از آن به سادگی مرکزیت زدایی کرد. همين عام بودن و فرانگر بودن ساختارگرايي است كه آن را از حد و اندازه يك نظريه خارج مي كند و می تواند آن را به مثابه يك پارادايم مطرح كند. پاردايمي كه ديدگاهي كلي براي چارچوب بخشيدن به نظريات علمي فراهم مي كند و مفروضات و مفاهيم خاص خود را دارد و به مانند ساير پاردايم ها در درون خود نظريه هاي گوناگوني را از رشته هاي مختلف علمي تاسيس مي كند. پارادیم ها به گفته کوهن با روابطی که میان اجزای آنها وجود دارد کلیت همبسته ای را شکل می دهند درست مانند آنچه سوسور آن را خود ارجاعی نظام زبان می خواند.

 ساختارگرایی جدا از اینکه خود می تواند به مثابه رویکرد پارادایمی مطرح باشد آنجا که از ساخت سخن می گوید ساخت را نیز به عنوان مقوله ای تعریف می کند که خصلتی پارادایمی دارد. یعنی با پارادایم ساختارگرایی به دنبال کشف ساخت هایی است که خود خصلتی پاردایم گونه دارد و من فکر می کنم اینجا به تناقضی بر می خوریم که ساختارگرایی از حل آن عاجز است. آیا با بررسی نظام های متفاوت و با روشی استقرائی کشف کرده ایم که در عمق هر نظامی یک ساختار نسبتآ ثابت وجود دارد و یا اینکه از همان اول عینک ساختارگرایی به چشم زده ایم و همه چیز را ساختمند دیده ایم؟ شاید تصور کنیم که همین تناقضات است که ساختارگرایی را طبق فرایندی که کوهن انقلاب های علمی می نامید از مرکزیت خارج می کند و پارادایم غالب را از ساختارگرایی به ساختارشکنی و هرج و مرج پست مدرنیسم منتقل می کند.

 اما نکته جالب اینجاست که نام کتاب کوهن ”ساختار انقلاب های علمی” است بدین معنی که جابجایی پارادایم ها نیز خود فرایندی ساختار مند است در نتیجه اگر قائل به نظریه پارادایمی کوهن در دگرگونی نظام های معرفتی انسان باشیم و اگر ساختار گرایی را یکی از این نظام های معرفتی (که بسیار غالب و پر نفوذ نیز بوده است) بدانیم ساختار انقلابهای علمی او در مورد ساختارگرایی نقض غرض خواهد بود زیرا نمی توان با نظریه کوهن (که خود رویکردی ساختارگراست) از ساختارگرایی مرکزیت زدایی نمود. درست همان طور که با رویکردی پوزیتیویستی (مبتنی بر مشاهده و استقرا و تعمیم) نمی توان با پوزیتیویسم مبارزه کرد. توماس کوهن گرچه خود را دشمن رویکرد پوزیتیویستی به علوم می داند و سعی در ابطال آن دارد ولی خودش با مشاهده و استقرا و تعمیم پی به وجود ساختارهای مشابهی در انقلاب های علمی می برد. به سخن دیگر می توان گفت که هر پارادایمی که قصد جایگزین کردن طرح جدیدی به جای ساختارگرایی را داشته باشد نباید خود واجد ساختار باشد. از این رو نمی توان ساختارگرایی را به عنوان یک پارادایم درک کرد بلکه ساختارگرایی چیزی فراتر از یک پارادایم است و به همین دلیل است که رگه هایی از تفکر ساختی در سراسر تاریخ اندیشه قابل ردگیری است. ساختارگرایی همواره بدون رقیب در طول تاریخ حضور داشته است در حالی که پارادایم ها همواره پارادایم رقیبی دیگر بوده اند. اما اگر تفکر ساختاری یک پارادایم نیست پس چیست؟

  ساختار شکنی، پساساختارگرایی و ظهور مفهوم گفتمان

 فوکو مطمئنآ به محدودیت های ساختارگرایی افراطی که ساختارها را وجودی ثابت و طبیعی تلقی می کند واقف است. ساختارها ثابت نیستند و در طول زمان تغییر می کنند و اصولآ هیچگونه ضرورت و اجباری در صورت و محتوای ساختار وجود ندارد و به قول دریدا همواره ساختارها به خود خیانت می کنند و خود را در هم می شکنند و ساختارشکنی دریدایی درست مانند اسطوره زدایی بارتی می تواند پوچی و تصنعی بودن ساختارها را رسوا کند. همین طور فوکو درک می کند که نمی توان از تفکر ساختاری به عنوان مفهوم کوهنی پارادایم دفاع کرد. اینجاست که فوکو با هوشمندی تمام و بر خلاف کوهن (که قائل به تکامل خطی تاریخ اندیشه هاست) مفهوم گسست را مطرح می کند و تغییرات تاریخ را به دست حوادث و احتمالات می سپارد زیرا تنها مقوله ای که ساخت پذیر نیست همین حوادث و احتمالات است. دقت کنید که فرایند ساختارشکنی (و شکل گیری ساختار جدید) نمی تواند خود مقوله ای ساختاری باشد زیرا نمی توانیم در آن واحد هم هم ساختارگرا باشیم و هم ساختار شکن. در نتیجه ریشه مفهوم گفتمان، و نظريه گفتمان فوکویی (و بعدها نظریه گفتمان لاکلاو و موفه) را نيز باید در ساختارگرايي جستجو کرد. با این تفاوت که گفتمان ها انعطاف و سیالیت بیشتری دارند. نظریه گفتمان بر آن است كه پديده ها تنها از غالب گفتمان است كه معنا مي يابند.گفتمان ها نظام هاي نشانه اي هستند كه با ايجاد سلطه هژمونيك، همان كاركردي را ايفا مي كنند كه اسطوره ها در زمان قديم انجام مي داده اند يعني گفتمان ها و اسطوره ها هردو وسيله اي براي هويت يابي و سازماندهي جامعه هستند. گفتمان ها همان چیزی هستند که بارت آنها را اسطوره های معاصر می داند اسطوره هایی که باید آنها را زدود.

فوکو هم از محدودیت های ساختارگرایی افراطی فرار می کند و هم بدون اینکه دوباره در دام ساختارگرایی بیفتد تبیین جامع تری از مفاهیم ساختارگرایی و ساختارشکنی و حرکت تاریخ از خلال این دو مفهوم ارائه می کند. به زعم فوکو هیچ معرفت معتبر و حقیقت نابی وجود ندارد و تنها حوادثی پراکنده منجر به شکل گیری یک نظام حقیقت جدید و آغاز یک دوره تاریخی می شود که باید با دیرینه شناسی آنها را جستجو کرد. دوران رنسانس و کلاسیک و مدرن هرکدام نظام حقیقت خود را شکل می دهند و به همین ترتیب پیدایش متفکران پست مدرنی چون خود فوکو را نیز باید معلول قضا و قدر دانست. گرچه فوکو با بیان تصادفی بودن تاریخ و برساخته شدن حقیقت در هر دوره تاریخی به نوعی نسبی گرایی و شکاکیت پسا مدرن می رسد ولی هنگامی که به تبارشناسی و بررسی روابط میان نهادها و گفتمان ها ميپردازد قائل به نوعي نظم و ساختار در توليد گفتمان ها مي شود كه او را از پساساختارگرا بودن مبرا مي دارد. گذر کردن فوکو از ساختارگرایی لزومآ به معنی ورود به پساساختارگرایی نیست. و در صورتی می توان نسبت فوکو با پساساختارگرایی را درک کرد که تعریف روشنی از پساساختارگرایی ارائه شود. به نظر می رسد فوکو  این مفاهیم را دور می زند و فراتر می رود و بازی را از اصل عوض می کند و طرح دیگری در می اندازد.

 --------------------------------------

 منابع :

 1- از مدرنیسم تا پست مدرنیسم ـ لارنس کهون

۲- نظریه اجتماعی مدرن (از پارسونز تا هابرماس) ـ یان کرایب

۳- میشل فوکو فراسوی ساختگرایی و هرمنوتیک ـ دریفوس و رابینو

۴- ساختار و هرمنوتیک ـ بابک احمدی

۵- از زبان شناسی به ادبیات ـ کوروش صفوی

۶- سایت دکتر ناصر فکوهی

۷- زمینه روان شناسی هیلگارد ـ جلد اول

۸- چیستی علم ـ آلن چالمرز

http://www.elyas220.blogfa.com/post-25.aspx 


نوشته شده توسط پناه در 9 مرداد 1387 ساعت 17:59
نظريه های فلسفي و جامعه شناختی ‎ | عمومي

پژوهشگر:  پريچهر ابراهيمي                                                                Sample Image
شوماخر نويسنده كتاب «كوچك زيباست» در بخش اول كتاب خود «دنياي نو» معتقد است كه هنوز توليد مساله است و وقت فراغت نرسيده و اگر اين گونه بيانديشيم با مسايل خيلي ساده برخورد كرده‎ايم. وي معتقد است كه آدميان نيك هستند و اجتماع انسان‎ها را شرور مي‎كند. او به طور كلي معتقد است كه انسان با طبيعت سرستيز دارد و سعي بر پيروز شدن بر آن را دارد.

«انسان نوين خويشتن را همچون بخشي از طبيعت تجربه نمي‎كند، بلكه خود را به عنوان يك نيروي خارجي تلقي مي‎كند كه رسالت چيره شدن و غلبه كردن بر طبيعت را عهده دار است.»

وي حتي درباره پيكار با طبيعت سخن مي‎گويد، در حالي كه فراموش مي‎كند در صورت پيروي در اين پيكار خود را در جناح بازنده خواهد يافت. به اعتقاد شوماخر، كار نوعي فعاليت اقتصادي است و فعاليت اقتصادي از نظر او مبتني بر سودجويي صرف است. اين كسب آزمندانه و سودجويانه درآمد به نفي تقدس در زندگي مي‎انجامد كه دستاورد نهايي آن بيگانگي انسان توسط كاري است كه نتيجه‎اش تنها از كف دادن فراغت و آسايش و استحكام زندگي است. به اعتقاد شوماخر اين فعاليت سازنده دنياي سرمايه‎داري امروز با همه مصائب مرگبار و مشكلات عديده آن است. به اعتقاد شوماخر فضاي ايجاد شده در دنياي سرمايه‎داري نه تنها كار را نفرت‎آور، كه انسان را نيز متواري از كار مي‎نمايد در حالي كه به اعتقاد او اين واقعيت عيني كار در دنياي سرمايه‎داري است ولي طبيعت كار تجلي‎گاه استعدادهاي عالي و هنري و رهنمود اراده انسان است. بنابراين، كار واقعي پرورش دهنده انسان و روح بخش وي است و از اين طريق سازنده جامعه متعالي است. وي مي‎گويد:

«مذهب اقتصادي مجموعه قوانين اخلاقي خاص خود را دارد و نخستين حكمش آن است كه در هر مورد كه شما توليد مي‎كنيد، مي‎فروشيد يا مي‎خريد - اقتصادي رفتار كنيد. براي مذهب اقتصاد، مصرف كننده يك فرد بيگانه است. تا آن جا كه تفكر اقتصادي بر بازار مبتني است تقدس را از زندگي برمي‎گيرد. زيرا در چيزي كه قيمت مشخص دارد. چيز مقدسي نمي‎تواند وجود داشته باشد.»

به اعتقاد وي اقتصاد آنقدر در زندگي بشري نفوذ كرده كه ديگر همه چيز با ملاك آن سنجيده مي‎شود. رفتارها با برنامه‎ها را نيز براساس اقتصادي و غيراقتصادي بدان تميز مي‎دهند. حتي موارد غيراقتصادي را نيز امروز يك بيماري مي‎دانند كه اقتصاد آنها پزشك آنها هستند. فعاليت غيراقتصادي فعاليت بدون سود و پول و فعاليت‎ اقتصادي ‎فعاليتي است كه سود پولي در آن باشد. يك حركت اقتصادي هم براي يك گروه سودآور است نه براي كل جامعه.

شوماخر در ادامه بحث اين طور مي‎نويسد: يك فعاليت هرچند كه براي محيط زيان آور و شكننده باشد مي‎تواند اقتصادي باشد و فعاليت رقابت آميز ديگري كه بنا باشد با تحمل هزينه‎اي، سلامت و بقاي محيط را محفوظ دارد، غيراقتصادي خواهد بود. وانگهي، اقتصاد با كالاها برحسب ارزش بازاري آنها سر و كار دارد نه برحسب واقعيت آنها. و اين بدان معني است كه از خصوصيات ذاتي روش شناسي اقتصاد آن است كه وابستگي آدمي را به دنياي طبيعي ناديده انگارد. به عبارت ديگر اقتصاد، كالاها و خدمات را از ديدگاه بازار، يعني جايي كه خريدار علاقه‎مند فروشنده علاقه‎مند را ملاقات مي‎كند، مورد بررسي قرار مي‎دهد.

به لحاظي بازار در حقيقت وسيله نهادي سازي فردگرايي و عدم مسئوليت است. نه خريدار مسئول چيزي جز خود است و نه فروشنده. براي يك فروشنده ثروتمند غيراقتصادي است چنانچه قيمت‎هايش را براي خريداران فقير تنها بدان خاطر كه آنها نيازمند هستند كاهش دهد، يا آنكه براي خريدار ثروتمند غيراقتصادي است، چنانچه صرفاً به دليل آنكه فروشنده فقير است، براي خريد كالايش يك قيمت اضافي بپردازد.

شوماخر بحث فقر و ثروت را در ادامه كتاب خود پيش مي‎كشد. او معتقد است كه بايستي همگي ثروت داشته باشند چرا كه فقر جنگ مي‎آورد. «يك دانه به همسايه بده دو دانه خود بردار تا همسايه اعتراض نكند». او معتقد است كه براي پولدار شدن مي‎توان هر كاري بكني هر وقت كسي خواست پولدار شود نيكي بد مي‎شود و بدي نيكي مي‎شود. ولي آيا سرمايه داران ديروز به فقراي امروز اجازه مي‎دهند تا سرمايه‎دار فردا شوند؟ و اينجا مجدداً حرف كهنه و تكراري ولي هميشه تازه فقير، فقيرتر و ثروتمند، ثروتمندتر مي‎شود و اين همه به تجربه ثابت شده كه ثروتمندان بيشتر خرابي به بار مي‎آورند تا فقيران. ارزاني و خود كالاها و منابع از آن ثروتمندان و كميابي و گراني از آن فقيران است. آمارهاي بين‎المللي و مختلفي از كشورها وجود دارد كه هيچكدام قابل اعتماد و قبول نيست. چرا كه منابع هم به طور مساوي تقسيم نشده‎اند، جايي كم و جايي زيادند. در ميان انسان‎ها تا قبل از پولدار شدن از اختلاف خبري نيست، اما رشد اقتصادي نوين با اخلاق در تضاد است. ولي مي‎توان هم اخلاق داشت و هم رشد اقتصادي را و از آن گذشته نبود اخلاق باعث ضايع شدن و حتي از بين رفتن رشد اقتصادي مي‎شود. پس امراض اجتماعي جوامع ثروتمند از كجاست؟ صلح فقط از طريق رفاه عمومي بدست نمي‎آيد، چونكه خود رفاه عمومي مورد قبول نيست. بدون توجه به اخلاق و معنويات رسيدن به صلح يك اميد واهي است. نمي‎شود هم نيازمند بود و به دنبال نياز رفت و هم به دنبال صلح. به اعتقاد شوماخر به لحاظ اقتصادي، زندگي نادرست اساساً عبارتست از آز و حسد و كسب هر چه بيشتر ثروت، ثروتي كه درخواستن آن حد و مرزي نيست و در آن نيازهاي معنوي فراموش شده است كه در كسب آن معنويات زيرپاي گذاشته مي‎شود. به اعتقاد وي يكي از منابع اساسي كسب ثروت، كار آدمي است. كار ابزار ثروت اندوزي است و جز اين هيچ چيز ديگري در بر ندارد. در اين زمينه اقتصاددانان جديد با اين طرز فكر بار آمده‎اند كه كار را همچون چيزي تلقي كنيد كه اندكي بيشتر از يك شر واجب است. از ديدگاه يك كارفرما، كار در هر مورد فقط يكي از اقلام قيمت تمام شده است. كه اگر نتوان آن را فرضاً از طريق خود كاري به كلي حذب كرد باري بايد آن را به حداقل كاهش داد. از ديدگاه كارگر، كار يك امر مصدع است، كار كردن يعني فدا كردن فراغت و آسايش و دستمزد عبارت است از جبراني براي فداكاري، از اين رو، وضع آرماني از نظرگاه مزدبگير آن است كه درآمدي بدون اشتغال داشته باشد.

اگر آرمان ما در مورد كار آن باشد كه از شرش رها شويم، هر روشي كه بار كار را تقليل دهد چيز خوبي است. نيرومندترين روش، صرف نظر از خودكاري، روش به اصطلاح تقسيم كار است كه نمود ديرين آن همان كارخانه سنجاق سازي است كه در كتاب ثروت ملل مورد ستايش آدام اسميت قرار گرفته است. شوماخر با استناد به تئوري بودا ادامه مي‎دهد:

«در نگرش بودا، دست كم سه تكليف برعهده كار است: به آدمي فرصت مي‎دهد كه استعدادهاي خود را به كار برد و بپرورد. وي را قادر مي‎سازد كه از طريق پيوست به ساير افراد در يك تلاش مشترك بر خودمداري خويش فايق آيد و كالاها و خدمات لازم را براي زيست شايسته توليد كند». ترتيب دادن «كار» به گونه‎اي كه به صورت امري بي‎معنا، كسالت آور، ابلهانه يا عذاب آور براي كارگر درآيد چيزي از جنايت كم ندارد، در‌آن صورت به اشياء بيش از افراد توجه خواهد شد و كمبود زيان بار مهر و درجه جان فرسايي از تعلق به بدوي ترين جنبه‎هاي زندگي اين جهان، حاصل آن خواهد بود. شوماخر با استناد به نظريه پردازان شرقي به دنبال يافتن و دوباره سازي رابطه كار با شأن آدمي است، وي مي‎گويد:

«كار در صورتي كه به درستي در شرايط بايسته آزادي و شان آدمي انجام پذيرد، كنندگان آن و به همان ميزان دسترنج‎هايشان را بركت مي‎بخشد. جي.سي.كومارابا فيلسوف و اقتصاددان هندي در اين باره چنين مي‎گويد: اگر طبيعت، كار به درستي شناخته و به كار برده شود، همان رابطه را با استعدادهاي عالي و معنوي خواهد داشت كه غذا با جسم مادي داراست. كار آدمي را مي‎پروراند و روح مي‎بخشد و او را بر آن مي‎دارد كه بهترين چيزي را كه قادر است توليد كند. كار در مسير راستين، رهنمود اراده آزاد انسان مي‎شود و حيوان درون وجودش رابه سوي گذرگاه‎هاي ترقي دهنده لجام مي‎كشد. كار زمينه‎اي متعالي را براي انسان به بار مي‎آورد تا ارزش‎هاي خود را نمايان سازد و شخصيت خويش را بپرورداند. اگر انسان فرصتي براي تحصيل كار نداشته باشد، يأس و دلمردگي وجودش را فرا مي‎گيرد، نه فقط بدان علت كه از درآمدي محروم مي‎ماند بلكه بدان خاطر كه وي از عامل پرورش دهنده و روح بخش كار منظم بي‎بهره مي‎شود كه هيچ چيز نمي‎تواند جانشين آن گردد».

شوماخر سعي دارد از طريق اقتصاد هندي و بودايي از طريق حد مطلوب مصرف، ارضاء نيازهاي متنوع انساني را به حداكثر برساند. در اين زمينه وي هم نيازهاي مادي - جسماي و هم نيازهاي رواني را در پرتو كار مطلوب قابل اكتساب مي‎داند ولي اين كار، كاري است كه از فعاليت‎هاي صرفاً اقتصادي كه مورد نظر اقتصاددانان جديد است رهايي يافته است.

× آراء الوين تافلر:


تافلر با مقايسه كار در دو دوره تاريخي، به بررسي ويژگي‎هاي كار در اين دو دوره مبادرت مي‎ورزد. وي با نشان دادن ويژگي‎هاي كار در دوره توليد ماشيني تحت نام «موج دوم» اين دوره از توليد را بسيار عقب‎مانده‎تر و سنتي‎تر از دوره توليد نرم افزارها و رايانه‎ها يعني موج سوم معرفي مي‎كند. به اعتقاد وي در موج دوم، هر قدر كه توليدات ماشيني به صورت زنجيره‎اي و خشن - بدون رعايت وضعيت مطلوب بودند، در موج سوم در محيط‎هاي كاري، انعطاف، همكاري و تشويق و خلاقيت ديده مي‎شود. وي در موج سوم توجه به بُعد فيزيولوژيك كار يعني نور، صدا، رنگ، درجه هوا و... را از ملزومات كار معرفي مي‎كند. وي بحث خود را با مقايسه وضعيت كاركنان كارخانه‎اي در موج سوم با صنايع توليد موج دوم ادامه مي‎دهد. و به طور وضوح به بُعد فني كار يا چگونگي استقرار ساختمان بُعد فيزيولوژيك يا وضعيت داخلي محيط كار پشتكار يا رابطه انسان و ابزار در محيط كارخانه‎اي پيشرفته پرداخته و مي‎گويد:

«كارخانه هيولت پاكارد در سال معادل يكصد ميليون دلار ابزار و وسايل الكترونيك توليد مي‎كند، منجمله دستگاه‎هايي از قبيل لامپ اشعه كاتد براي استفاده در مانتيورهاي تلويزيوني و وسايل پزشكي، نوسان سنج و منطق تحليل گرهايي براي آزمايش كردن و دستگاه‎هاي بسيار ديگري كه سرّي هستند، از 1700 نفري كه در اين جا استخدام شده‎اند چهل درصد را مهندسان، برنامه‎ريزان، تكنسين‎ها، پرسنل دفتري و اداري تشكيل مي‎دهند. اين افراد در فضايي بسيار بزرگ و زيرسقفي بلند كار مي‎كنند. يكي از ديوارها در واقع پنجره‎اي است بسيار بزرگ كه از پشت آن منظره قله پايك نمايان است. ديگر ديوارها به رنگ زرد روشن و سفيد نقاشي شده و كف زمين با كفپوشي به رنگ روشن براق و به تميزي بيمارستان‎ها پوشيده شده است. كاركنان اين كارخانه از كارمندان دفتري تا متخصصان كامپيوتر، از مدير كارخانه تا كارگران خط توليد و بازرسان هيج كدام دفتر جداگانه‎اي ندارند. همه با هم در محوطه‎اي وسيع كار مي‎كنند و به جاي اين كه مثل ديگر كارخانه‎ها به خاطر هياهوي ماشين‎ها هنگام صحبت داد بزنند، با يكديگر آهسته گفتگو مي‎كنند. از آنجا كه هر كسي لباس معمولي خود را به جاي لباس كار به تن دارد، بين آنان به هيچ وجه تمايز ظاهري خاصي از نظر رتبه يا شغل به چشم نمي‎خورد. كارمندان توليد روي نيمكت‎ها يا پشت ميزهايي نشسته‎اند و كار مي‎كنند كه غالباً با پيچك‎هاي رونده، گلدان‎هاي گل و يا ديگر گياهان زينتي تزئين شده است. به طوري كه از بعضي زوايا چنين به نظر مي‎رسد كه در باغ نشسته‎اند. اكنون همه مي‎دانند كه درصد كارگران شاغل در صنايع كشورهاي پيشرفته در بيست سال گذشته رو به كاهش گذاشته است. در ايالات متحده آمريكا امروزه نه درصد كل جمعيت يعني بيست ميليون كارگر براي يك جامعه 220 ميليوني كالا مي‎سازند. 65 ميليون كارگر باقي مانده يا به كارهاي خدماتي مشغولند و يا با علائم و نهادها، يعني اطلاعات سر و كار دارند. با تسريع فراگرد كوچك شدن صنايع توليدي در جهان صنعتي، بخش وسيعي از صنايع معمولي به كشورهاي به اصطلاح در حال توسعه از الجزاير گرفته تا مكزيك و تايلند منتقل شده است. بدين سان عقب مانده‎ترين صنايع موج دوم، همانند اتومبيل‎هاي سواري و دست دوم از ممالك غني به ممالك فقير صادر مي‎شوند.»

به اعتقاد تافلر، توليد در كارخانه موج سوم، مبتني بر دور طولاني، يعني توليد سري ميليون‎ها محصول مشابه و استاندارد در هر دوره بوده است. در حالي كه توليد صنعت موج سوم مبتني بر دوره كوتاه يعني توليد كالاهاي نيمه سفارشي يا كاملاً سفارشي است. وي اشاره مي‎كند:

«چندين پيشرفت كاملاً خارق العاده، شيوه توليد را دگرگون ساخته است. با حركت برخي صنايع از توليد انبوه به توليد سفارشي، تعداد و گوناگوني صنايع، هم اكنون از اين هم فراتر رفته است. اين صنايع به سوي سفارش پذيري كامل براساس جريان مداوم توليد گام برداشته‎اند. به جاي اينكه جريان توليد براي هر دور كه كالايي را مي‎سازد شروع و بعد هم متوقف شود. اين صنايع تا آنجا پيشرفت كرده‎اند كه ماشين‎ها مي‎توانند به طور مداوم كار كنند ولي هر بار محصولات گوناگوني توليد نمايند. به طوري كه هر محصول با ديگري متفاوت باشد و به صورت جريان مداوم از ماشين خارج شود. به طور خلاصه ما به سرعت به سوي سفارش پذيري توليد مداوم و بي‎وقفه ماشيني در حركتيم».

صنعت موج دوم مبتني بر نگرش دكارتي بود، بدين معني كه كالاها به قطعات و اجزاء تقسيم و سپس با زحمت زياد مجدداً روي هم سوار مي‎شدند در حالي كه ساخت و توليد موج سوم فرادكارتي يا كل-گرا خواهد بود. اين امر را به بهترين وجه مي‎توان با چگونگي ساختن يك كالاي معمولي نظير ساعت مچي نشان داد. ساعت در گذشته از صدها قطعه متحرك تشكيل مي‎شد، حال آنكه ما اكنون قادر به توليد ساعت‎هاي حالت جامد هستيم كه بسيار دقيق و مطمئن‎اند و هيچ قطعه متحركي نيز در آنها به كار نمي‎رود.

وي سپس به تغيير مفهوم كار، فعاليت‎هاي كاري انسان و انعطاف پذيري كار اشاره مي‎كند و خوش بينانه معتقد است كه كار از تقليد، از زمان‎بندي معين و سلسله مراتب غيرمنعطف نجات خواهد يافت و خلاقيت، آزادي عمل، ارتباطات انساني منعطف از ويژگي‎هاي كار جديد خواهد بود، وي مي‎گويد:

«مفهوم سنتي كار كه همه ما در سر داريم مفهومي بي‎اعتبار است. اين مفهوم متعلق به زمان آدام اسميت و ماركس است. اما راجع به آينده، همه چيز در گروه اين آگاهي است كه يك كار مداوم و تكراري و پاره پاره، ديگر كارساز نيست. اين مفهوم هم اكنون در كشورهاي داراي تكنولوژي پيشرفته از اعتبار افتاده است... و از هم اكنون چيز ديگري جايش را مي‎گيرد - چيزي كه جزء لايتجزاي اين تجديد ساخت اقتصادي است كه پيش‎تر به آن اشاره كرديم. باري توسعه اقتصادي موج سوم مفروض به شيوه‎هاي كاملاً متفاوتي از كار است. كار تكراري و پاره پاره و ابلهانه در صنايع سنتي موج دوم بازده داشت. امروزه، كامپيوترها غالباً قادرند كه اين كارها را به مراتب سريع‎تر و بهتر انجام دهند و ربوت‎ها مي‎توانند كارهاي خطرناك را برعهده بگيرند. شيوه‎هاي قديمي كار رفته رفته از ارزش مي‎افتند و ميزان بهره‎وري آنها بسيار بزرگ است و آن انگيزه‎اي براي تغيير دادن آنهاست. آنچه من (الوين تافلر) در اين كارخانه ديدم. نمونه يك توليد انبوه‎زدايي شده بود. محيط فيزيكي كار بهداشتي و بي‎سرصدا بود. كارگاه مونتاژ روشن و شاد بود. روي پيشخوان‎هاي كار، گل و عكس‎هاي خانوادگي و اشياء مشخص ديده مي‎شد. كاركنان اگر واكمن به گوش نداشتند، راديوي ترانزيستوري در دسترس‎شان بود».

وي با ادامه بحث درباره اين كارخانه، به عنوان كارخانه نمونه موج سوم، به مقايسه آن با كارخانه موج دوم مي‎پردازد:

«كار خودش درست عكس آن چيزي بود كه مي‎شد انتظار داشت، به جاي تكرار دائمي عملي يك شكل، كارگران روزانه عمليات و تست‎هاي پيچيده‎اي را بر روي تعداد اندكي قطعات انجام مي‎دادند. كاري كه در اينجا صورت مي‎گرفت هيچ شباهتي نه از نزديك و نه از دور به يك خط زنجيره مونتاژ مكانيكي نداشت ... اين همان شيوه كار موج سوم است كه به موازات انحطاط صنايع موج دوم، توسعه مي‎يابد. در صنايع موج دوم، از دست دادن كار و تقليل دستمزد، عدم توزيع منافع، فشارهاي پيوسته شديدتري بر روي كارگران اعمال مي‎گردد. در عوض، در صنايع موج سوم چيزي نمي‎بينيم جز مشاركت كليه كاركنان در تصميم گيري، غني‎تر كردن كار به جاي پاره پاره كردنش، تعيين ساعات كار انعطاف پذير به جاي ساعات تحميلي، امتيازات انتخابي به جاي قرار گرفتن در مقابل عمل انجام شده، تشويق خلاقيت به جاي انضباط كوركورانه».

وي ادامه مي‎دهد: «كار در صنايع موج دوم، فعاليت خشن و كثيفي بود. در عين حال، اين صنايع سودآوري بالايي داشتند. در واقع، خشونت شرايط كار مستقيماً، سودآوري آنها را تضمين مي‎كرد. هرچه كارگر بيشتر عرق مي‎‏ريخت، سود صاحب كارخانه بيشتر مي‎شد. درست عكس اين جريان در شماري از شركت‎هاي موج سوم ديده مي‎شود. خشونت كار ديگر سودآور نبوده بلكه ضد توليدي است. اين شركت‎ها ديگر با عرق كارگران درآوردن، منافعشان را افزايش نمي‎دهند. براي موفقت نبايد كارگر را خشن تر به كار واداشت بلكه هوشمندانه‎تر، از عرق ريختن ديگر چيزي نمي‎ماسد، همين كارگر موج سوم مستقل‎تر و مبتكر‎تر است، ديگر زائده‎اي بر ماشين نيست. آنان وسايل توليد را در اختيار دارند... كارگران جديد بيشتر به صنعتگران مستقل شبيه هستند تا به كارگران قابل تعويض خط زنجير، آنان جوانتر و پرورش يافته‎ترند. آنان نفرت مشروعي از كارهاي مبتذل دارند. آنان مي‎خواهند كه صاحب كارخانه يا شركت، آنان را در كارشان آزاد بگذارد و آن را به سليقه خودشان انجام دهند. آنان مي‎خواهند كه در تصميم گيري مشاركت داشته باشند. آنان به تغيير، به چند ارزشي و به انعطاف پذيري سازمان خو گرفته‎اند. آنان نماينده قدرت نوين هستند و شمارشان پيوسته در حال افزايش است».

نوشته شده توسط پناه در 9 مرداد 1387 ساعت 17:56
نظریه هابرماس | عمومي
Sample Imageگردآوری: سودابه قیصری

مقدمه: یورگن هابرماس اندیشمند معاصر آلمانی و در ردیف جامعه شناسان انتقادی است. این جامعه شناس متاخر منتقد بیشتر در سنت جامعه شناسی مارکسیستی کارکرده است. با این تفاوت که همانند همفکران خود(در موسسه مطالعات اجتماعی فرانکفورت)کسانی چون مارکوزه، آدرنو و ... بیشتر توجه خود را صرف روبنای فرهنگی کرده است.
 کارهای هابرماس همسو با نظریه مارکسیستی است، چراکه مارکس برای تحلیل جامعه سرمایه داری تاکید بیشتر بر زیر بنای اقتصادی که مشخصه آن کار یعنی کنش انسان با طبیعت است دارد ولی هابرماس در تحلیل خود  به کنش ارتباطی یعنی کنش انسان با انسان پرداخته است. مارکس بر کار خلاقه یعنی پراکسی تاکید دارد ولی هابرماس بر کنش ارتباطی و زبان در ساختن کنش ها تاکید دارد.در اين گزارش ما ابتدا شرح مختصر و بسيار درباره زندگي و انديشه هاي هابرماس را بررسي مي كنيم و سپس به اجمال با مقوله " بحران مشروعيت " در نظريات وي بحث را به پايان  رسانده ايم.
1-    زمينه اجتماعي
يورگن هابرماس در سال 1929 در شهر دوسلدورف آلمان  متولد شد.در گومرز باخ بزرگ شد.پدرش ريئس دفتر"صنعت و تجارت " شهر و پدربزرگ وي مدير يك آموزشگاه محلي بود و پدر بزرگش يكي از روحانيان مسيحي زمان خود بود . در ارتباط با زندگي شخصي و خصوصي ، وي ازدواج كرد و داراي 3 فرزند است.  در بيست سالگی آغاز به تحصيل در رشته های فلسفه، روانشناسی و ادبيات آلمانی در دانشگاه های گوتينگن، زوريخ و بن نمود. هابرماس تحصيلات دانشگاهي خود را در سال 1949 در گوتينگن شروع كرد . در ايام دانشجويي به لحاظ " نظري " هنوز در حال و هواي سال هاي دهه ي 1920 به سر مي برد. مطالعات وي او را به ماركس ، هگليون جوان ، هگل ، شلينگ ، فيخته و كانت هدايت نمود.در سال 1954 رساله ي دكتراي خويش را تحت عنوان " مطلق و تاريخ: در بررسي تضاد بين مطلق و تاريخ در انديشه ي شلينگ" به پايان برد و در سال هاي دهه ي 1950 با جديت به مطالعه  ي  آثار لوكاچ به ويژه كتاب تاريخ و آگاهي طبقاتي وي پرداخت.
از سال 1954 با سمت استادی در دانشگاه هايدلبرگ به تدريس فلسفه پرداخت. در سال 1956 در دانشگاه فرانكفورت دستيار تئودور آدرنو شد. از 1961 تا 1964 در دانشگاه هايدلبرگ به تدريس فلسفه پرداخت و نيز از سال 1964 تا 1971 در دانشگاه فرانكفورت جامعه شناسي و فلسفه تدريس كرد.بين سالهای 1971 تا 1982 با سمت رياست انستيتوی ماکس پلانک به کار پژوهشی در زمينه‌ی تأثير دانش و فن بر زندگی اجتماعی مشغول بوددر سال 1981 يكي از بزرگترين آثار خود يعني " نظريه كنش ارتباطي" را در دو جلد منتشر كرد.   از سال 1983 مجددا" به تدريس فلسفه و اين بار در دانشگاه فرانکفورت پرداخت.
روند تكوين شخصيت او بيش تر در متن شرايط سياسي – اجتماعي جامعه  ي آلمان شكل گرفت و همانند ساير روشنفكران آلماني ظهور و سقوط نازيسم را تجربه نمود.
(سید عبدالمجید زواری ) ( نوذري، 1381 : 19- 23)  ( محمد حريري اكبري)

1-    كلياتي درباره ي انديشه هاي هابرماس

كليت نظريه ي هابرماس را مي‏توان متأثر از دو منبع اصلي دانست: يكي تفكر انتقادي ماركس كه از طريق آدورنو و هوكايمر به ارث مي‏برد و دوم تفكر ايده‏آليستي هگل و كانت كه از طريق وبر، هوسرل و شوتز دنبال مي‏كند. (نوروز نيمروزي)
به نظر مي‏رسد هابرماس با درايتي تحسين‏برانگيز توانسته اين دو رويكرد فكري نسبتاً متفاوت را نه تنها در سطح نظري بلكه در مصاديق عيني، در قالب مفاهيمي چون كنش انتقادي، وضعيت آرماني گفتار و كنش ارتباطي، به هم نزديك سازد و در عين حال آنها را مورد مداقه و ارزيابي انتقادي قرار دهد. (نوروز نيمروزي)
هابرماس بنيان‏هاى فلسفى مطالعات اجتماعى - نظرى خود را در اولين اثر بزرگش دانش و علايق انسانى
( interests  AND knowledge ) بيان كرده است. دغدغه اصلى او اين است كه "دانش معتبر"(reliable knowledge) چگونه ممكن است.(محمود شفيعي)
با تكيه بر اين سؤال فلسفه‏هاى عصر حاضر را مانند يك دادرسى قضايى نقد مى‏كند و به اين ترتيب دانش معتبر را بازسازى مى‏نمايد. او معتقد است دانش معتبر تنها در صورتى امكان‏پذير است كه "علم" به عنوان يكى از دستاوردهاى "خرد" جايگاه مناسب و تبعى(subordinate) خود را بپذيرد. هدف او نجات "ميراث عقل گرايى"(rationalist heritage) و رديابى گام‏هايى است كه خرد به سوى محبس خود در سردابه علم جديد، برداشته است. با اين حال خود او شخصيتى علم‏گراست و از اين جهت در مقابل مابعد الطبيعه گرايان جزمى و ديدگاه‏هاى رمانتيك جديد قرار مى‏ گيرد. منظور اين است كه علم به شيوه‏اى از نظر فلسفى آگاهانه‏تر و نيز با معيارهاى معرفت‏شناختى محكم‏تر در وضعيت بهترى قرار گيرد. كانون انتقادهاى او از مدرنيته و معرفت‏شناسى جديد، نسبت ميان علم و فلسفه است.
 او در اين راستا علم گرايى (scientism) را نقد مى‏كن د و علم (science) را به مثابه شاخه‏اى از دانش‏هاى ممكن مى‏پذيرد؛ به عبارت ديگر، يكى دانستن دانش و علم را نقد مى‏كند.(پيوزي، 1379 : 9-11)
او نشان مى‏دهد كه تئورى با زندگى واقعى در ارتباط است و از اين طريق خود فهمى عينيت‏گرا در علوم انسانى را كنار گذاشته و استدلال مى‏كند كه مشاهده‏گر يك عنصر پيچيده و سردرگم در شبكه روابط اجتماعى قرار دارد.
 هابرماس سه هدف را در معرفت‏شناسى خود دنبال كرده است: اوّل اين كه دانش هم بر حسب اعيان تجربه و هم بر حسب مقوله‏هاى پيشين تعريف مى‏شود (تأثير از كانت)؛ دوم اين كه ذهن شناسا هم اجتماعى و هم پوياست. هيچ شناسنده بدون فرهنگ وجود ندارد و دانش تماماً با واسطه تجربه اجتماعى حاصل مى‏آيد. فرايندهاى شناختن و درك كردن بر مبناى الگوهاى مشترك ما در كاربرد معمولى زبان در تعامل ارتباطى روزمره، استوار است، بنابراين خود تعالى‏گر نمى‏تواند معتبر باشد (دورى از كانت و سنت فلسفى كلاسيك و تأثيرپذيرى از ماركس و هگل)؛ سوم اين كه تأمل معتبر است. قدرت خرد ريشه در تأمل دارد. متعلّق تأمل در عين خارجى است - بر خلاف ادعاى پوزيتويست‏ها امرى واهى نيست. با توجه به اين سه هدف، ما در فكر و در كنش همزمان دنيا را خلق و كشف مى‏كنيم و دانش در جريان اين "رابطه مولد"(generative) بين ذهن و جهان، متبلور مى‏شود.(پيوزي، 1379 :21-25 )
يكي از عمده‌ترين كارهاي هابرماس،‌بازسازي نظريه‌ي ماترياليسم تاريخي است.زيرا وي تاكيد ماركس بر رخساره‌ي اقتصادي جامعه را مربوط به سرمايه‌داري اوليه مي‌داند.از نظر هابرماس در سرمايه داري متأخر تاكيد بر رخساره‌ي سياسي/ حكومت(بنا به غلط مصطلح‌"دولت") درست‌تر است.چه طي دهه‌هاي گذشته كليه‌ي حكومت‌هاي بورژوا براي مدافعه از نظام سرمايه‌داري و مقاومت در برابر تهاجم انديشه‌هاي ماركسيستي،‌ناچار به تن دادن به مداخله‌ي هرچه بيشتر در فعاليت‌هاي اقتصادي بخش خصوصي شده‌اند و در واقع آسيب پذيري‌هاي اين بخش را با توسل به سياست‌ها ترميم و اندود كرده‌اند.از اين رو سرمايه داري ناب يا دست كم سرمايه داري از نوع هشتاد نود سال قبل،‌ديگر در هيچ كشور پيشرفته‌اي به چشم نمي‌خورد،‌بلكه هر كدام از آنها،‌حتي محافظه‌كار‌ترين‌شان هم،‌سيستم‌هاي گونه‌گون تامين اجتماعي(‌مانند"خط فقر‌" در آمريكا) را پذيرفته و داير كرده‌اند كه همين امر،‌اقتصادهاي مختلط يا اقتصادهاي ارشادي از انواع گوناگون را پديدار ساخته است. ( محمد حريري اكبري)
ديدگاه هابرماس در فلسفه قدرت با فوكو تفاوت داشت دكتر فرزان سجودى (مترجم كتاب  ِ نقد و قدرت) در توضيح تفاوت ها و تعارض هاى ميان اين دو تفكر مى گويد: " از ديد هابرماس به عنوان ادامه دهنده طرح مدرنيته، قدرت بايد به عنوان يك ابزار انتقادى تعديل شود و بر اين اساس نياز مبرمى وجود دارد تا كاركردهاى مشروع و نامشروع قدرت مدون و براساس آن تعديل شود. پس در يك كلام مى توان گفت در نگاه هابرماس، نقش نقد به تعديل درآوردن قدرت است كه اين نوع نگاه، اختلاف هاى بسيارى با نگاه فوكويى دارد".
سجودى در ادامه تفاوت هاى ميان اين دو الگو مى گويد: "در سمت ديگر مسأله، هابرماس به دنبال هنجارهاى جهانى است؛ در حالى كه فوكو نقد را به نقد محلى كشانده و آن را متكثر و فاقد جهان شمولى مى داند. در واقع، از ديد فوكو، هر نوع عمل انتقادى نسبت به قدرت، پيشاپيش مفهوم قدرت را در خود دارد".
در اين ميان وي  به نكته جالبى نسبت به نگاه هابرماس به انديشه هاى فوكو اشاره مى كند: "جالب است بدانيد كِلى در جايى از كتاب خود، به صراحت مى گويد كه خوانش و قرائت هابرماسى از فوكو، قرائت دقيقى نبوده است. هابرماس، فوكو را منتقد كل مدرنيته مى داند، حال آن كه فوكو تنها منتقد يكى از حوزه هاى مدرنيته يا همان اومانيسم است."http://www.iran-newspaper.com/1386/860222/html/think.htm))
وي درباره مفهوم قدرت در آراي فوکو و هابرماس اظهار داشت؛ فوکو اگرچه به قدرت خرد قائل است اما تصريح مي کند که در هيچ عرصه يي نمي توان پاگذاشت و در آن نشان و سراغي از قدرت نباشد. ديگر اينکه قدرت ماهيتي انباشتي و فراگير دارد. اين ماهيت به خصلت ابزاري قدرت برمي گردد. اما هرچه تکنولوژي پيشرفت کند ماهيت سراسربيني قدرت نيز افزايش مي يابد. فوکو در اينجا مفهوم شبکه قدرت را مطرح مي کند. انتقاد اساسي هابرماس با توجه به الگويي که بر مبناي قدرت آن به نقد قدرت فوکو مي پردازد يا اساساً به نقد و تحليل قدرت مي پردازد که ريشه در نگاه سوسياليستي به ويژه مارکسيسم بازسازي شده دارد. او از سنت مارکسيسم ارتدوکسي کاملاً عدول مي کند. اما در بحث تحليل قدرت او همچنان به الگوي مارکسي وفادار است. به عبارت ديگر براي قدرت همچنان يک سرشت و ماهيت ديالکتيکي و طبقاتي قائل است. بنابراين اين گزاره اساسي پارادايم فوکويي را که فرآيند توليد قدرت يا فرآيند اعمال و کاربست قدرت در ارتباط با توليد حقيقت است، زير سوال مي برد. او مفهوم حقيقت را با توجه به نوع نگاه نسبي گرايانه و تکثرگرايي که فوکو دارد به چالش مي کشد و اين پرسش را طرح مي کند که منظومه يا رژيم حقيقتي که فوکو از آن ياد مي کند در يک حالت تعليق و آويزان قرار دارد. اگر مفهوم قدرت را در ارتباط با توليد حقيقت بدانيم در واقع آن چارچوب اصلي که در آن فوکو حرکت مي کند دچار خدشه مي شود. نکته ديگري که او مطرح مي کند اين است که با طرح مساله رژيم حقيقت، حقيقت به منزله يک منظومه يي از هنجارها و ارزش ها در نظر ماست. به تعبيري با يک معيار مفهوم حقيقت را به سنجه و آزمون مي گيريم که آن معيارهاي ارزشي و هنجاري است در حالي که معيارهاي ارزشي و هنجاري حداقل در نگاه تبارشناسي فوکو و نگاه ديرينه شناسي فوکو چندان در تغيير و تحولات پديده هايي که فوکو درباره آنها به مطالعه پرداخته، تاثيرگذار نيست. پس نقدي که از نگاه هابرماس به نگاه فوکو به قدرت صورت مي گيرد، درواقع يک نقد هنجاري است. نکته اساسي ديگري را که هابرماس در ادامه اين بحث مطرح مي کند اين است که وقتي در برخي آثار فوکو به مطالعه ساختارهاي هنجاري مي پردازد چون رژيم هنجاري را مطرح مي کند و بعد گونه هايي از قدرت را در ارتباط با مسائل ذهنيات و تاريخ تفکر مورد ارزيابي قرار مي دهد، متناقض به نظر مي رسد. اما هابرماس از اين تناقض گذرا رد مي شود. فوکو به رغم آن مساله به فرآيند ظهور يا تاثير برخي رويکردهاي هنجاري در پيدايش پاره يي از نگرش ها توجه دارد. اگر نقش هنجارها را در نظر نمي گرفت، مفهوم حقيقت بلاتکليف مي شد اما او نکته يي که مدنظر نمي گيرد اين است که نقش هنجارها در توسعه ساختاري جوامع با توجه به بستري که اين صورت بندي هاي هنجاري يا ساختارهاي هنجاري در آن بستر شکل گرفته اند، تناقض مي يابد و آن صورت بندي مدرنيته است و آن ساختارهاي هنجاري در دوران مدرنيته نقش بسيار اساسي در تکوين مفهومي که از آن به صورت بندي مدرنيته مي کنيم، ايفا کردند. از قرن چهاردهم ميلادي به بعد يکي از اساسي ترين مفاهيم که ساختارهاي رنسانس و بعدها روشنگري و بعدها انقلاب صنعتي را شکل دادند، ساختارهاي هنجاري بودند که از دولت شهرهاي کوچک فلورانس و ميلان با ظهور جريان اومانيستي شروع شد. به يک تعبير گفته مي شود که فوکو منتقد بخش اومانيستي مدرنيته است که به تعبير هابرماس اين زاييده صورت بندي مدرنيته نيست بلکه امري است عاريتي و استعاري. از نگاه هابرماسي اگر قرار است ما از الگوي فوکويي يا از منظر فوکويي به نقد قدرت بپردازيم بايد اين مساله را مدنظر قرار دهيم که فوکو يا قدرت از منظر او چندان عنايتي به مساله هنجارها ندارد و ديگر اينکه قدرت برخلاف آنچه فوکو مي پندارد ماهيتي سيال و متکثر و همه جا حاضر ندارد. البته به نظر مي رسد نگاه فوکويي درخصوص حضور قدرت به صورت يک جريان حاضر - همه جا پذيرفته تر باشد؛ زيرا اين پارادايمي است که نه از فوکو که از ارسطو در کتاب سياست او به ما ارث رسيده است. (روزنامه اعتماد 10/2/ 1386 )
هابرماس با اتخاذ يك رويكرد ديالكتيكي سعي نموده بين مفاهيم نظريه و عمل وحدت و كثرت معرفت عقلاني، واقعيت و ارزش، نظريه و تجربه و روش و موضوع پيوند مناسبي برقرار كند؛ به گونه‏اي كه يكي را به ديگري تقليل ندهد. او همچنين با استفاده از اين رويكرد در مخالفت با رويكرد سيستمي (به ويژه نظريه ي ”سيستم‏ها“ي لومان) در تحليل كليت زندگي اجتماعي، رابطه‏اي عقلاني ميان نظريه ي اجتماعي و موضوع آن در باب هرمنوتيك زيست جهان اجتماعي برقرار مي‏كند و با اين روش‏شناسي توانسته با مبنا قرار دادن نظريه ي ماركس در خصوص جامعه ي سرمايه‏داري، عناصر، تغييرات، نابساماني‏ها و فرايندهاي اين جامعه را از خلال نظريات وبر، آدورنو، هوركايمر و پارسونز در دو سطح خرد و كلان به تحليل بكشاند .
هابرماس سه نوع نظريه را معرفى مى‏كند و آنها را براى پيشرفت نوع بشر لازم مى‏داند. اين سه نظريه بر "علاقه شناختى" (cognitive interest ) مبتنى هستند. به عبارتى، هابرماس مدعى است كه انسان براى نيل به هدفى خاص، سطح دانش را ارتقا مى‏دهد و خود اين اهداف است كه علاقه‏مندى انسان به دانش خاصى را مطرح كرده، خط سير آن علاقه در آينده را تدارك مى‏بيند. بدين ترتيب، اين علاقه باعث شكل‏گيرى "علوم تجربى تحليلى" مى‏گردد. اولين نوع علاقه، "علاقه فنى" است كه از طريق آن، ما به تسلط بر نيروهاى طبيعى و كنترل و بهره‏گيرى از آنها علاقه‏مند هستيم.
هابرماس دومين علاقه را "علاقه عملى"(practical Interest )مى‏نامد كه با استفاده از آن، بشر قادر است محيط خود را تغيير دهد. اين علاقه، باعث پيدايش «علوم هرمنوتيك» مى‏شود. هابرماس در نقدى ديگر بر ماركس معتقد است شكل‏بندى اجتماعى صرفاً در سطح اقتصادى نبوده بلكه قبل از سرمايه‏دارى اوّليه، "نظام خويشاوندى" و بعد از آن "دولت" نهادهاى مهم بوده‏اند. صرفاً در دوره سرمايه‏دارى است كه حوزه اقتصاد و شيوه توليد در آن زيربنا واقع مى‏شود. خود اين نهادها تجسم ارزش‏ها و هنجارهاى فرهنگى است و ميل به جهان شمولى دارند.(كرايب،1381 :302)             
ماركس در پى تحليل سازمان قدرتى بود كه عقل را سركوب مى‏كند؛ امّا به نظر هابرماس عقل با هر عمل تفاهم و ارتباط انسانى جان تازه‏اى مى‏گيرد.(هولاب،1375 : 5) ماركس دو حوزه در عرض هم را تفكيك نمى‏كرد و نيروهاى توليد و روابط توليد را در يك جهت مى‏ديد؛ د ر حالى كه هابرماس حوزه نيروهاى توليد و روابط توليد را تابع دو عقلانيت متفاوت مى‏بيند. كار اجتماعى از عقلانيت ابزارى و روابط اجتماعى از عقلانيت تفاهمى - كلامى تبعيت مى‏كند.(همان، مقدمه بشريه). اصولاً هابرماس دو نوع كنش را مد نظر دارد: 1. كنش استراتژيك     2. كنش ارتباطى.  كنش نوع اول، هدف‏دار - عقلانى است؛ در صورتى كه كنش ارتباطى در صدد رسيدن به صورتى از ادراك است. مى‏توان از كنش ارتباطى به صورت يك ابزار بهره برد. هدف كنش استراتژيك رسيدن به هدف است؛ اما هدف كنش ارتباطى، دسترسى به يك درك ارتباطى است. هابرماس اصولاً ميان عقلانيت نظام اجتماعى (جامعه) و عقلانيت جهان زندگى تمايز قائل مى‏شود. هابرماس بيماري جامعه فعلي را ناشي ازغلبه عقلانيت ابزاري درعرصه عقلانيت فرهنگي يابه تعبير بهترغلبه قدرت و ثروت برعقل، اجماع، مفاهمه و ذهن مي‌داند.
انتقاد نيکلاس لوهمان به پديده عقلانيت درديدگاه هابرماس بازمي‌گردد به نظر لوهمان عقلانيت با گفتارهاي عقلاني يا تصميمات عملي درخصوص آنچه که بايد يا نبايد انجام دهيم سرکارچنداني ندارد.عقلانيت خبر و دارايي افراد درگير در جريان کنش متقابل يا اشخاص متعامل بشمارنمي‌رود بلکه خبر و سرمايه سيستم محسوب مي‌شود .فوکو نيز در انتقاد از هابرماس مي‌گويد که کنش اجتماعي، کنش تفاهمي و عقلانيت تفاهمي آن گونه که هابرماس ازآن فهم نمود، همگي در واقع وجوهي ازقدرت بشمار مي‌روند. رويكرد هابرماس در برخورد با مسائل حال گرايى است. او اگرچه در مسأله هرمنوتيك معتقد است وقايع را مى توان در زمان حال شكل داد ولى اين بدان معنى نيست كه حال بر گذشته غلبه پيدا كند.
به نظر هابرماس، در دمکراسی های بورژوايی، چنين وظيفه ای بطور مستمر از طرف حکومتگران مسخ و ميان تهی می گردد. چرا که سيستم سياسی آنطور که بايد و شايد، همايشی برای مباحث عقلانی برای حل مشکلات سياسی نيست، بلکه فقط به سازمانگری در کسوت احزاب تبديل می گردد که سياست را به نوعی "سيرک انتخاباتی" فرومی کاهد؛ سيرکی که مهمترين وظيفه‌ی آن اينست که مردم بر اساس برنامه های حتی الامکان ناروشن و قابل تأويل، حزبی را گزينش کنند. اما گرايش مردم به اين يا آن حزب، مدتهاست خصلت احساسی به خود گرفته و بيشتر تأييد هويت شخصی است تا يک گزينش خردگرايانه‌ی سياسی. البته هابرماس تأکيد می کند که چنين سيستمی مادامی عمل می کند و پايدار است که دولت بتواند از طريق بهبود شرايط مادی زندگی مردم موجوديت خود را مشروعيت بخشد و در واقع در کسوت "دولت تأمين" ظاهر شود. بدينسان روحيه‌ی مصرفی در نزد شهروندان، جای مشارکت سياسی را می گيرد. اما چنانچه دولت به نقش تأمين کننده‌ی مايحتاج جامعه بسنده کند، اين امکان را نيز از دست می دهد که تصميمات خود را بطور عقلانی به بحث گذارد. در ادوار بحرانهای اقتصادی، وضعيت وخيم دولت کاملا" آشکار می شود و اين وخامت دامنگير احزاب متنفذ سياسی نيز می گردد. اصولا" بحران اقتصادی اکثرا" با بحران مشروعيت احزاب سياسی و بطريق اولی دولت همراه است. دولتی که همواره خود را در نظر شهروندان به مثابه مرکز هماهنگی تصميمات عقلانی وانمود ساخته بود، چنانچه قادر به مهار بحران نگردد، موجوديتش به مخاطره می افتد. در ميان شهروندان روحيه‌ی سياست گريزی و بی اعتمادی پرخاشجويانه نسبت به دولت و احزاب سياسی شکل می گيرد. خطرات ناشی از چنين فضايی بطور کامل قابل پيش بينی نيست، اما روحيه‌ی سياست گريزانه‌ی مردم، راه را برای چيرگی انديشه های غيرعقلانی در جامعه می گشايد و هيولای ...توری و تام گرايی، در افق سياسی ظاهر می گردد. در نوشته های آغازين هابرماس، علت اصلی چنين مشکلی در چارچوب بازتوليد اقتصادی قابل فهم است، اما در آثار بعدی او، تحليل وی از چنين مشکلی به مراتب بغرنج تر می گردد. با اين حال يک نکته همچنان در تحليلهای هابرماس به عنوان نکته‌ی کانونی باقی می ماند و آن بحران وفاداری شهروندان نسبت به دولت است که خود به بحران انگيزه برای مشارکت سياسی شهروندان فرامی روياند. از همين رو مشروعيت يا عدم مشروعيت دولت، بطور مستمر در رابطه با پشتيبانی يا عدم پشتيبانی شهروندان است که به محک زده می شود. دولت بايد برای ابرام مشروعيت خود، تصميم گيريها و قوانين را در معرض سنجش افکار عمومی بگذارد . ( نوذري، 1381: 431- 515) (http://ck.blogfa.com/post-17.aspx)
2-    مشروعيت
1-3- تعاريف مشروعيت
•    تعريف ماكس وبر:
درجه اعتبار آن نظام در باور افرادي كه در درون چارچوب نظام مزبور به كنش اجتماعي مي پردازند. (همان)

•    تعريف يورگن هابرماس :
مشروعيت به معناي تاييد و به رسميت شناختن شايستگي يك نظم سياسي است.
( نوذري، 1381:550)
برداشت هابرماس از به زعم هولاپ چنين است:
هابرماس معمولا به مشروعيت در جوامع معاصر از ديدگاه دخالت دولت  در اقتصاد مي نگرد. هابرماس حوزه هاي علوم طبيعي ، اخلاق  و سياست را به ترتيب بر حسب ادراك جهان عيني و ارتباط در جهان اجتماعي تعريف و از يكديگر جدا مي كند. ( هولاپ،1383 : 190 )
 منابع مشروعيت
1-    عقلانيت. مشروعيت قدرت ها و نظام هاي اجتماعي اگر چه در مراحل آغازين شكل گيري ، مستند به منبع عقلي نباشند ولي در طول زمان چاره اي به جز استناد به منبع عقلي ندارند و  در حقيقت ،عقلانيت و يا به تعبير ديگر ،ادله عقلي و اقناع عقلاني همواره منبعي ضروري و پايدار براي ايجاد مشروعيت قدرت ها و نظام هاي اجتماعي موجود و مستقر تلقي مي شوند و هيچ قدرت و نظام اجتماعي اي مشروعيت خود را بي نياز از استناد به عقلانيت نمي بيند .( نبوي ، 1379 : 454 )
2-    سنت. در بسياري از جوامع سنت منبعي مهم و قوي  در توليد مشروعيت براي بسياري از قدرت ها و نظام هاي اجتماعي بوده و هست. اگر چه در قرون اخير جوامع جديد غرب ، " قرارداد اجتماعي " و " توافق عمومي " را به تدريج جايگزين سنت و دين نموده اند ، اما هنوز هم سنت ها تاثيري جدي بر مشروعيت قدرت ها دارند.( نبوي ،1379 : 456 )
3-    دانش تجربي. امروزه هر قدرت و نظام اجتماعي كه نتواند مبنا و ريشه خود را به نوعي مستند به تحقيقات و كشفيات علوم تجربي بنمايد ،كمابيش با بحران مشروعيت مواجه مي شود و باور عمومي نسبت به اعتبار آن ، سست مي شود. ( نبوي ،1379 : 458 )
4-    ارزش هاي پايه انساني. بر خلاف تصوير " نسبي گرايانه" از ارزشهاي انساني ، به نظر مي رسد كه فطرت ،وجدان و عقل انسان ها هيچ گونه ترديد و خدشه اي در اصل وجود چنين اصولي ندارد و از همين روست كه قدرت ها و نظام هاي اجتماعي براي ايجاد باور به اعتبار و درستي الزامات و تعهدات و ضوابط شان ، مي كوشند كه خود را پيشگام پاسداري از ارزش هاي پايه انساني معرفي كنند و با متهم كردن ديگران به تضعيف اين ارزش ها ،كفه مشروعيت خود در مقابل آنان را سنگين تر نمايند. (نبوي ،1379 :460 )

5-    منابع مادي. فلسفه اومانيسم ،فلسفه اصالت فرد و فلسفه اصالت سود هر يك به گونه اي ،تحولات اجتماعي كشورهاي مغرب زمين را در قرن بيستم تحت تاثير مستقيم خود قرار دادند و در نهايت ،سود ، نفع و لذت مادي انسان ها از حيات اين جهاني شان را ، در صدر اولويت ارزشهاي انساني اين جوامع جاي دادند.(نبوي ،1379 :461)
6-قرار داد اجتماعي. در جوامع غربي از آن جا كه  مشروعيت بخشي عقل ،علوم تجربي ، سنت ،ارزش هاي انساني و منافع مادي نزد بسياري از متفكران غربي مورد مناقشه و بعضا انكار قرار گرفت ، تلاش براي يافتن راهي كع مناقشات و نزاع هاي نظري در اين گونه امور اجتماعي را به نقطه اي وحدت آفرين در عمل ، منتهي كند ، مورد توجه جدي متفكران مزبور واقع شد و با توسعه دادن به الگوي قديمي مشورت ميان نخبگان قوم و تبديل تدريجي آن به الگوي نهادينه  ي اعلام راي عمومي ، قرار داد اجتماعي زاييده شد( نبوي ، 1379: 462 )
به گفته گوتير ، امروزه قرارداد اجتماعي به ايدوئولوژي نهايي جوامع غربي تبديل شده و در بالاترين جايگاه اعتقادي و نگرشي نشسته است.( همان : 263-264 )

3-3-    بررسي مشروعيت نظام
هابرماس بر اين نكته باور دارد كه در جوامع معاصر ، حوزه اي كه در آن مسئله مشروعيت مطرح مي گردد بايد از منظري بسيار گسترده و وسيع مورد لحاظ و بررسي دقيق قرار گيرد ، زيرا در جوامع مذكور كاربست ها ،هنجارها  و معيارهاي كه تا پيش از اين تصور مي شد تحت نظارت و هدايت سنت يا بازار غير شخصي قرار دارند ، به گونه اي فزاينده و به حق به مثابه قراردادهاي تلقي مي گردند كه از سوي قدرت و سياست شكل گرفته اند. ( نوذري، 1381 : 549 )
از همين رو مشروعيت يا عدم مشروعيت دولت، بطور مستمر در رابطه با پشتيبانی يا عدم پشتيبانی شهروندان است که به محک زده می شود. دولت بايد برای ابرام مشروعيت خود، تصميم گيريها و قوانين را در معرض سنجش افکار عمومی بگذارد .مادامي كه اين قرار دادها و ميثاق ها مغاير با اراده ي متاملانه كساني باشد كه باآنها سروكار دارند، در آن صورت يا موجب ايجاد ابهام و سردرگمي مي شوند ، يا به جاي آن كه عامل آزادي به حساب آيند به مثابه موانعي نفرت انگيز تلقي خواهند شد. ( نوذري ،1381 :549 )
مشروعيت دولت نيز براي منطبق ساختن اين قرار داد ها با اراده ي متاملانه شهروندان كه به گونه اي گفتماني و از طريق فرايندهاي دمكراتيك و آزاد شكل مي گيرد ، به توانمندي هاي خود متوسل خواهد شد. مسائل مربوط به توزيع در آمد ، ساختار زندگي كاري ، تركيب اجتماعي ، مصرف ، ماهيت محيط طبيعي ، تقسيم كار بر مبناي جنسيت ، مناسبات بين والدين  و فرزندان ، رفتار افراد مسن _ مسائلي كه سابقا خارج از قلمرو ارده ، قرار داد  يا ميثاق ، سياست و مشروعيت به حساب مي امدن – اكنون در اين حوزه قرار گرفته اند. البته دشوار بتوان تشخيص داد نظمي كه در چارچوب مفروضات مدرنيته عمل مي كند ، چگونه قادر خواهد بود بدون در غلطيدن به دامن اقتدار گرايي و توتاليتاريسم و بدون توسل به ابزار و روش هاي اقتدار گرايانه و نا مشروع در برابر اين جريان مقاومت نمايند. وی‌ ضمن‌ رد اظهارات‌ نومحافظه‌كاران‌ كه‌ رویكردهای‌ نامطلوب‌ در زندگی‌ به‌ سمت‌ كار، مصرف، موفقیت، دستاوردها و فراغت‌ ناشی‌ از لذتجویی‌ یا لذت‌پرستی، فقدان‌ هویت‌ اجتماعی، فقدان‌ اطاعت‌ و فرمانبرداری، خودشیفتگی، كناره‌گیری‌ یا عقب‌ نشینی‌ از عرصه‌ی‌ رقابت‌ شئونی‌ و پیشرفت‌ را به‌ مدرنیسم‌ فرهنگی‌ نسبت‌ می‌دهند آن‌ را به‌ درستی‌ ناشی‌ از نوسازی‌ سرمایه‌داری‌ اقتصاد می‌داند. این‌ در حالی‌ است‌ كه‌ نو محافظه‌كاران‌ علل‌ اقتصادی‌ و اجتماعی‌ را در این‌ میان‌ نادیده‌ می‌گیرند و این‌ علل‌ را نه‌ تنها تحلیل‌ نمی‌كنند كه‌ روشنفكران‌ متعهد به‌ پروژه‌ی‌ مدرنیته‌ را جانشین‌ این‌ علل‌ می‌كنند.( نوذري ،1381 : 549-550)
او سياسی کردن مناسبات اجتماعی، يعنی آنچه را که کارل مارکس بدون تشديد پيکارهای طبقاتی توهم می دانست، با اتکاء بر نو کردن گفتمان عقلانی در جامعه امکان پذير می داند. اما وی در عين حال تصريح می کند که چنين روندی خصلتی آرمانی دارد و هيچگاه بطور کامل متحقق نخواهد شد، بلکه می بايست آن را در فرآيندی مستمر، غنی تر، ژرف تر و گسترده تر ساخت.
 به نظر هابرماس دگرگوني ساختاري حوزه ي عمومي به صورت گرايش دو جانبه ي حوزه ي عمومي و خصوصي، به ادغام و شكل‏گيري يك نوع مداخله‏گرايي نوين دولت در جامعه ي مدني، دگرگوني كاركردهاي سياسي حوزه ي عمومي، تمركزگرايي دولتي در سرمايه‏گذاري، خصوصي شدن حقوق عمومي، ادغام دولت و نهادهاي اجتماعي در قالب كليت كاركردي واحد و جدايي حوزه ي بازتوليد اجتماعي از حوزه ي خانواده مورد بررسي قرار گرفته است كه در نهايت اين دگرگوني‏ها منجر به افول و فروپاشي حوزه ي عمومي مي‏شود ( نوروز نيمروزي )
نظام هاي سرمايه داري جديد بنا به درجه و ميزاني كه در باز‌توزيع (و رفته رفته حتي در بازار توليد)‌كالاها و خدمات موجود در جامعه ايفاي نقش مي كنند،‌درجه‌ي وفادار ماندن‌شان به سرمايه داري اوليه فرق مي‌كند.چنين جرياني نه تنها مباني و پايه‌هاي اصلي سرمايه داري آزاديخواه (لسه فر و لسه پاسه) را سست و تقريبا بي معني كرده،‌بلكه كار و بار حكومت‌ها را نيز افزوده و فعاليت آنها را در رخساره‌ي سياسي جامعه تا حد در بر گرفتن اكثر فعاليت‌هاي مسلط در جوامع امروزين بالا برده است.چنان كه تشكيل "مجتمع‌هاي صنعتي ـ ‌تسليحاتي ـ ‌نظامي"‌كه عمدتا خواستگاه ديوانسالارانه دارد و رگ و ريشه‌ي بسياري از"شركت‌هاي چند مليتي‌" است،‌از مصاديق بارز اين امر به شمار مي رود.موارد مثال به حدي فراگير و جهانشمول است كه حتي انديشمندان غير انتقادي نيز از موجوديت و عملكرد اين نهادهاي ملي و فرا ملي سخن مي‌گويند.(گالبرايت،‌22:1366)

4-    بحران مشروعيت

امروزه بحران مشروعیت  از واژه های مد روز است که در توصیف وضعیت جامعه ای بکار میرود که درست در مرز بقای خویش است.جامعه ها یا مت می شوند و یا وقتی که چارچوب سازمانی شان در رویارویی با فشار های فراتر از قدرت انطباق مجموعه نظام اجتماعی تغیر می کند از یک مرحله تکاملی به مرحله ای بالاتر می روند.
نقطه آغاز گر  نظريه بحران مشروعيت  اين انديشه است كه دولت هاي بزرگ امروزي به طور كلي منابع مورد نياز براي اجراي وظايفي را كه به آنها واگذار شده دشوار مي يابند . مداخله دولت در زندگي اقتصادي و فراهم سازي منابع رفاهي براي حفظ ثبات اقتصاد ضروري است اما در جايي كه جامعه به طور گسترده به كالاها و خدمات توليد شد توسط سرمايه داري خصوصي وابسته است، زندگي اقتصادي معمولا در نوسان و نا معلوم است.
 حكومت ها ناچارند خدمات بسياري را فراهم كنند كه  شركت هاي خصوصي به علت سود ور نبودن آنها به قدر كافي  مايل به سرمايه گذاري در آن نيستند. در حالي كه  دولت  مي بايد وظايف هر چه بيشتري را بر عهده گيرد در برابر تهيه درآمد لازم براي اين كار مقاومت صورت مي گيرد ، زيرا ماليات ها بايد از افراد و موسسات خصوصي دريافت شود و حكومت ها نمي توانند چنان چه بايد از عهده ي انجام اين تقاضاهاي متناقض برآيند. ( گيدنز،1383 : 359 )
از دیدگاه هابرماس جوامع سرمایه داری به شدت در معرض بحران مشروعیت قرار دارند و این تهدید وجود دارد که توده مردم از وفاداری خود دست بشوند و دیگر انگیزه ای برای ادامه حمایت از ان نداشته باشند.
هابرماس منشا اصلی بروز بحران را به تناقض های طبقاتی مربوط می کند.  اين که دولت مجبور است منافع طبقه بخصوصی(سرمایه دارها)و در عین حال وفاداری طبقه دیگر (توده مردم)را تحصیل کند. ( عبدالمجيد زواري)
به اعتقاد هابرماس مشروعيت به معناي آن است كه دلايل و استدلال هاي مناسب و متقني براي اثبات داعيه ي صحت و بر حق بودن يك نظو سياسي وجود دارد. به عبارت ديگر هر گاه نظم سياسي بتواند استدلال هاي مناسبي دال بر اثبات ادعاي خود مبني بر اين كه اولا نظمي صحيح و عادلانه است و ثانيا بايد به عنوان نظمي صحيح و عادلانه به رسميت شناخته شود ، اقامه نمايد . در آن صورت نظم سياسي مشروعي بوده و از مشروعيت برخوردار خواهد بود . بنابراين " هر نظم مشروع شايسته به رسميت شناخته شدن است." بر اين اساس هابرماس در خصوص معناي مشروعيت اظهار مي دارد : " مشروعيت به معناي تاييد و به رسميت شناختن شايستگي يك نظم سياسي است " ، و اين چيزي نيست جز درستي و صحتادعاهاي ان مبني بر عادلانه و بر حق بودن ؛ به عبارت ديگر مشروعيت عبارت است از هر پديده يا امر كه ارزش به رسميت شناخته شدن و تاييد و حمايت از سوي حوزه ي عمومي  يا افكار عمومي را داشته باشد. تعريف هابرماس از مشروعيت كه كه عمدتا ناظر به مشروعيت نظم سياسي است مبين آن است كه مشروعيت يك داعيه اعتباري (Validity claim)  است كه حاكي از اعتبار ، اقتدار ، هنجاري بودن ، ارزشمند بودن يا عدم آن هاست. بر اين مبنا ثبات و پايدار نظم مسلط منوط به شناسايي موقت ان است. بدين ترتيب اين مفهوم عمدتا در ارتباط با موقعيت هايي مطرح است كه در  آن مشروعيت يك نظام يا نظم مورد مناقشه قرار گرفته باشد يا به زير سئوال رفته باشد ، كه در آن صورت مي گوييم معضلات يا بحران هاي مشروعيت سر بر آورده اند . اين جريان به صورت فرايند يا روندي رخ مي نمايد كه  طي ان يك طرف منكر وجود مشروعيت است و طرف ديگر مدعي وجود مشروعيت بوده و ب آن اصرار مي ورزد .( نوذري ،1381 :550-551 )
واژه بحران قبل از آن كه به مثابه اصطلاح اجتماعي – علمي به كار برده شود ، اصطلاحي آشنا در علوم ژزشكي بود . در آن چهارچئب بحران به مرحله اي از بيماري اشره مي كند كه در آن توانايي يا ناتواني موجود زنده در مداواي بيماري مشخص مي شود. ( هابرماس ،1381 : 49 )
اکثریت قریب به اتفاق متفکران غربی این اجماع کلی را بیان داشته اند که حرکتی غیر اجتناب از فضای سنتی به فضای مدرن اغاز گردیده که در سیر تاریخی تحولات اجتماعی ناپذیر است.محیط مدرن حضور همزمان دموکراسی وسرمایه داری را تجربه میکند که کلا تحت عنوان لیبرالیسم جلوه میکند.باور غالب این است که اکثر جنبشهای احتماعی در خارج از دنیای غرب بر محور ارزشهای مدرن شکل میگیرند. به هر حال نظام سرمایه داری محتاج کسب مشروعیت است تا دست کم بتواند تا حدودی دخالت دولت در استفاده از سرمایه خصوصی را توجیح کند و شیوه هایی را برای تضمین وفاداری عمومی به کل نظام سیاسی فراهم آورد وبه همین اعتبار اموری مورد توجه دولت ها قرار می گیرند که بیشتر جنبه فنی داشته باشند-مانند مشكل متخصصان    ، منابع ، بيكاري و رکود اقتصادی- و بدین ترتیب نوعی آگاهی اشراف منشانه جایگزین آرمان تصمیم گیری در بستر مباحثه های عمومی می شود .تقویت این روند موجب می گردد که سیاست روز به روز چهره و خصلتی منفی پیدا کند.
دولت به خاطر همراه داشتن وفاداری انبوه مردم باید درآمدهای مالی را صرف خدمات اجتماعی،آموزشی و رفاهی کند و ایدئولوزی را که به کل نظام مشروعیت می بخشد (مثل آگاهی فن سالارانه و از این قبیل) را تقویت کند .
هابرماس در بحران مشروعیت می گوید در صورتی ممکن است بحرانی روی دهد که هر یک از زیر سیستم ها نتوانند کمیت لازمی را که سهم آنها در کل سیستم است تولید کنند . به این سبب چهار گرایش احتمالی بحران وجود دارد که به شرح زیر ارائه می شود :

سر منشا

بحران سیستم

بحران هویت

اقتصادی

بحران اقتصادی

------------

سیاسی-اداری

بحران عقلانیت

بحران مشروعیت

اجتماعی-فرهنگی

--------------

بحران انگیزش

 (هابرماس ،1381 :542  ) ( زواري )


هنگامي كه فراگردي را به صورت بحران در نظر بگيريم ، به طور ضمني معنايي هنجاري براي آن بر مي شمريم،زيرا در اين حالت نتيجه حل بحران رهايي ذهن شناسا از چيزي است كه به چنگال ان گرفتار امده است.( هابرماس ، 1381 : 50 )
هيچ چيز اسرار آميزي درباره ي نحوه ي پدايش اين مسئلهوجود ندارد : براي اين كه برنامه ريزي اجرايي وجود داشته باشد بايد قدرت مشروع نيز موجود باشدو كاركردهايي كه از دستگاه دولت در سرمايه داري اخير انتظار مي رود و بسط و گسترش پردازش اجرايي و حكومتي زندگي اجتماعي موجب افزايش نياز به مشروعيت مي شود .( كانرتون ،1385 : 441 )
هابرماس منشا اصلی بروز بحران را به تناقض های طبقاتی مربوط می کند.  اين که دولت مجبور است منافع طبقه بخصوصی(سرمایه دارها)و در عین حال وفاداری طبقه دیگر (توده مردم)را تحصیل کند.
به هر حال نظام سرمایه داری محتاج کسب مشروعیت است تا دست کم بتواند تا حدودی دخالت دولت در استفاده از سرمایه خصوصی را توجیح کند و شیوه هایی را برای تضمین وفاداری عمومی به کل نظام سیاسی فراهم آورد وبه همین اعتبار اموری مورد توجه دولت ها قرار می گیرند که بیشتر جنبه فنی داشته باشند-مانند مشكل متخصصان    ، منابع ، بيكاري و رکود اقتصادی- و بدین ترتیب نوعی آگاهی اشراف منشانه جایگزین آرمان تصمیم گیری در بستر مباحثه های عمومی می شود .(زواري)
در حال حاضر سرمايه داري ليبرال به صورت دموكراسي بورژوايي سازمان مي يابد ، اين وضعيت را مي توان به آساني بر اساس متن و زمينه ي انقلاب هاي بورژوايي تبيين كرد. ( كانرتون ،1385 : 441 )

گرايش هاي بحراني

تبيين هاي در نظر گرفته شده

 

بحران اقتصادي

الف) دستگاه هاي دولتي همچون تشكيلات اجرايي ناخود آگاه و طبيعت گون مربوط به قانون ارزش عمل مي كنند

 

ب) دستگاه هاي دولتي همچون عامل برنامه ريزي " سرمايه انحصاري" متحد عمل مي كند.

 

بحران عقلانيت

عقلانيت اداري از اين طرق محو مي شود

پ) تضاد منافع سرمايه داران

ت) توليد ساختارهايي كه با نظام بيگانه اند

 

بحران مشروعيت

ث) محدوديت هاي نظام مند

ج) عوراض جانبي ناخواسته ناشي از مداخله هاي اداري در سنت فرهنگي

 

بحران انگيزش

چ) زدايش سنت هايي كه وجودشان براي تداوم حيات مهم است

ح) فشارهاي كه از جانب نظام هاي ارزشي كلي و جهان شمول وارد آيد ( نيازهاي جديد)


(هابرماس ،   1381 : 128 )
نيار فزاينده به مشروعيت امروز باد با روش  هاي دموكراسي سياسي و بر مبناي حق راي  همگاني تامين شود اما روش  هاي دموكراتيك رسمي پر هزينه و كران تمام مي شوند . در واقع دولت  نه تنها خود را ايفا گر نقش سرمايه دار كل مي بيند كه در عرصه ي منافع متضاد و بخش هاي گوناگون ي اقتصاد سرمايه داري بايد حرف اول را بزند بلكه علاوه بر اين  بايد منافع عمومي  مردم را نيز در نظر گيرد ، البته تا جايي كه براي تامين  وفاداري جمعي و به خطر نيفتدن مشروعيت ضرورت دارد. ( كانرتون ،1381 :441 )

منابع :
1-    پيوزي، مايكل. 1379. يورگن هابرماس. احمد تدين( مترجم) . تهران:  هرمس.
2-    حريري اکبري، محمد.1380. دانشگاه فردوسي مشهد، دانشکده ادبيات و علوم انساني، مجله, دوره : 34، شماره : 2,1، بهار و تابستان 1380، ص. 249 تـا 270
3-    كانرتون، پل. 1385. جامعه شناسي انتقادي. حسن چاوشيان ( مترجم) . تهران: اختران
4-    کرايب،يان. 1378. نظريه اجتماعي مدرن از پارسونز تا هابرماس. عباس مخبر ( مترجم). تهران: نشر آگاه .
5-    گيدنز ، آنتوني . 1383. جامعه شناسي . منوچهر صبوري (مترجم) . تهران: ني.
6-    نبوي ، سيد عباس . 1379. فلسفه قدرت.تهران: سازمان مطالعه و تدوين كتب علوم انساني دانشگاه ها.
7-    نوذري ، حسين علي. 1381.بازخواني هابرماس. تهران : نشر چشمه
8-    هولاپ، رابرت. 1383. يورگن هابرماس ، نقد در حوزه ي عمومي . حسين بشريه ( مترجم). تهران : نشر ني.
9-    هابرماس، يورگن. 1381.بحران مشروعيت. جهانگير معيني ( مترجم) . تهران:گام نو.
10-    http://www.isa.org.ir/NewsDes.jsp?NewsID=tgad-eayj-mgcp
11-    http://www.andishe.de/pages/Maghale/Habermas.htm
12-    http://www.iran-newspaper.com/1383/831002/html/think.htm
13-    http://rcirib.ir/admin/news/viewnews.asp?id=201

 
نوشته شده توسط پناه در 9 مرداد 1387 ساعت 17:55
نظریه رسانه | عمومي






رسانه می تواند

1- رسانه می تواند در کوتاه مدت موجب شجاعت و یا ترس همگانی گردد .
2- رسانه می تواند نشان دهنده فر و یا بیچاره گی یک کشور در گستره جهانی باشد .
3- رسانه می تواند ذهن مردم را آرام و یا دگرگون و در هم بریزد .
4- رسانه می تواند گزارش های دروغ و رویدادهای غیر مستند را هم در میان اخبار درست به خورد آدمیان دهد .
5- رسانه می تواند با بستر سازی سیاه ، موج های همگانی ایجاد نموده و برای کسانی اسباب رشد یک شبه را فراهم سازد .
6- رسانه می تواند اموری همانند مراسم های سنتی و یا بزم های همگانی را کاهش و یا گسترش دهد .
7- رسانه می تواند در کوتاه مدت ابله ترین آدمیان را روشنفکر و روشنفکران را خانه نشین بنماید .
8- رسانه می تواند ابزاری باشد برای همبستگی و یا جدایی طلبی در یک کشور .
9- رسانه می تواند موجب افزایش آگاهی های شهروندی گردد .


رسانه نمی تواند

1- رسانه نمی تواند عشق و خواست های میهنی مردم را نابود و یا حتی سبک بشمارد .
2- رسانه نمی تواند برای همیشه اسطوره ها و بزرگان یک کشور را نادیده بگیرد .
3- رسانه نمی تواند در بلند مدت ، راستی حقیقتی را پنهان و دروغی را راست جلوه دهد .
4- رسانه نمی تواند برای همیشه آدمهای ناشایست را شایسته جلوه دهد.
5- رسانه نمی تواند یک خواست همگانی را برای همیشه کم اهمیت جلوه دهد .
6- رسانه نمی تواند خواهان پس رفت خواسته های مردمی باشد .
7- رسانه نمی تواند گریزگاهی برای سردمداران یک کشور به خاطر انجام ندادن درست کارهای آنان باشد .
8- رسانه نمی تواند خشونت و بخشش بی اندازه از خزانه کشور را توجیه کند .
9- رسانه نمی تواند خودکامگی و پستی هیچ گروه و دسته ایی را پنهان سازد و سعی برای انجام آن رسوایی به بار می آورد .

 

 

نوشته شده توسط پناه در 8 مرداد 1387 ساعت 00:56
نوشته هاي پيشين
صفحات: [1]  [2]  [3]